صد رحمت به كتابخونه دانشگاه تهران و علم و صنعت! اينجا فقط ميشه كتاب رو براي دو ساعت و اون هم فقط در كتابخونه امانت گرفت!
كتابهاي درسي رو ميشه يا بصورت نو يا بصورت استفاده‌شده تهيه كرد. تو علم و صنعت يادمه اين سيستم رو داشتيم. ولي اينجا يه چيز احمقانه‌اي وجود داره كه گاهي قيمت بين كتاب استفاده‌شده و كتاب نو تفاوت قابل اهميتي نداره!
ديگه اين كه ميشه كتاب رو، چه نو و چه استفاده‌شده، بخري يا كرايه كني! اين جالب بود، تا به حال نديده بودم بشه كتاب كرايه كرد از مغازه كتاب‌فروشي! اگه كتاب كرايه كني، مجازي توش بنويسي و هم هايلايت كني! فقط نبايد پاره‌اش كني يا روش قهوه بريزي! اين هم خنده‌دار بود به نظر من!

+ نوشته شده در  جمعه 7 شهریور1393ساعت 3:42  توسط سارا  | 

اين چند وقته خيلي سرم شلوغ بود! بالاخره ديشب تونستم براي موضوعي كه هفت ماه پيش اتفاق افتاده يه كم گريه كنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 9:30  توسط سارا  | 

يك موضوع بسيار جالب اينه كه برخي سازمانهاي كاري در آمريكا، اجازه پوشيدن هر لباس و داشتن هر ظاهري رو به كاركنان نميدن!
مثلا پوشيدن جين، تي‌شرت، شلواري كه رو زمين كشيده بشه، لباس ورزشي و شلوارك ممنوعه! و اگه كسي از كاركنان خالكوبي داشته باشه بايد پنهان كنه؛ بنابر گفته خودشون خالكوبي حالت ناخوشايند و كريهي داره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 2:44  توسط سارا  | 

-فروش نوشيدني الكلي به افراد زير 18 سال ممنوعه، به همين منظور براي خريد نوشيدني الكلي بايد كارت شناسايي همراه داشته باشي!
-آمريكايي‌ها به طرز جالبي توت‌فرنگي ميخورن! نيمه بالاييشو ميريزن بيرون! در مورد علت اين پديده حتي حدسم نميتونم بزنم!
-يه چيز بد اينجا اينه كه مردم ميتونن لباس زير رو قبل از خريد پرو بكنن و حتي بعد از اينكه نايلنشو باز كردن ميتونن پس بدن! تو تهران يك سري مغازه‌ها حتي اجازه پرو تي‌شرت رو بخاطر مسائل بهداشتي نميدن و اين خيلي خوبه.
-مردم جلوي باجه‌ها تجمع نميكنن. يه تابلوهايي هست كه ميذارن جلوي باجه‌ها و ميگه هر وقت باجه خالي شد بريد جلو، مگر نه پشت خط بايستيد! هم باعث نظم ميشه و هم حريم خصوصي افراد كه جلوي باجه هستن حفظ ميشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 2:43  توسط سارا  | 

تكنولوژيهايي كه اينجا هست خيلي روشون كار شده و جزييات زيادي دارن.
مثلا اتوبوس. اين امكان هست كه اگر دوچرخه سواري ميخاد از اتوبوس استفاده كنه، دوچرخشو بذاره جلوي اتوبوس.
معلولين به راحتي ميتونن از اتوبوس استفاده كنن. وقتي يك معلول بخاد سوار اتوبوس بشه، راننده پياده ميشه، يه سطح شيب‌داري را از اتوبوس به سمت پياده‌رو باز ميكنه و فرد معلول را به داخل مياورد. يك سري از صندليهاي اتوبوس قابليت تا شدن رو دارند، با حضور معلول، اين صندليها تا ميشوند و فرد معلول با كمربند ايمني به جاي آن صندليها قرار ميگيرد.
ديگه اينكه بعضي اتوبوسهاي فرودگاه، جايي مخصوص چمدان دارند تا چمدان در طول مسير مزاحم راحتي افراد نباشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 6:21  توسط سارا  | 

70، 80 درصد اينجا سياه هستند يا دورگه. سفيد خيلي كم هست تو ايندياناپليس.
درصد بالايي از مردم خالكوبي دارن! نه يذره‌ها! قسمت زيادي از بدنشون رو پوشش ميده! از تصوير اعضاي خانواده بگير تا كتاب داستان! و بعضي خانمهاي باسليقه هم هستن كه تصاوير گل‌هاي رنگي و لطيفي رو بدنشون دارن!
اينجا هم مثل تهران يه عده آدم هستن كه تو آشغالها دنبال پلاستيكن و با فروشش براي بازيافت، امرارمعاش ميكنن ...
آدمهاي بي خانمان هم اينجا كم نيستن. چه سياه و چه سفيد! يه كاغذ جلوشون گذاشتن و سر چهارراهها دارن گدايي ميكنن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 7:10  توسط سارا  | 

الان يه مدتي هست كه وابستگي من و گربه هم‌خونه‌ايم بيشتر شده!
واقعيتش اين اواخر داريم با هم ميريم توالت!
آخرين بار كه تنهايي رفته بودم دستشويي، خب طبيعتا در بسته بود و از قضا اونم همزمان نياز به توالت داشت و چون در بسته بود، نتونسته بود خودشو نگه داره!
براي حل اين مشكل كلا دو تا راه‌حل داشتم، يا در توالت رو باز بذارم يا با هم بريم توالت! به نظر دومي معقول‌تره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 3:59  توسط سارا  | 

الان 5 روز هست كه بارم تو پروازهاي آمريكاي عزيز! ناپديد شده و هيچ خبري نيست!
تمام وسايلم رو دارم از نو ميخرم!
حساس‌ترين قسمت بارم داروهام بود. مجبور شدم تا بارم پيدا بشه، زردچوبه بخرم و بجاي داروهام استفاده كنم! بخاطر خاصيتي كه داره.
اصلا آمريكاييها زردچوبه رو نميشناسن! بالاخره بعد از كلي جستجو امروز تونستم پيداش كنم! جالبه كه هم اتاقيم و دوستش كه يكيشون قزاق هست و يكيشون اهل تركيه، با اينكه شرقي هستند هم زردچوبه رو نميشناختن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 4:15  توسط سارا  | 

چيزايي كه تو اين چند روز ديدم:
هواي اينجا سرده يه كم. شهرش خلوته، كوچيكه.
مردم خيلي مهربونن. وقتي من حرف ميزنم انگار يه نوزاد زبون بازكنه، در اون حد ذوق ميكنن!
آمريكاييها خيلي گنده‌ان! واحد نوشيدنيشون يحتمل بايد گالن باشه!
خونه هاشون خيلي خوشگله، جلو خونه‌ها پر از گله، و خيليهاشون پرچم آمريكا به خونشون وصل كردن!
اينجا مزرعه زياد داره. سرسبزه.
آسمونش خيلي آبيه.
دلم براي مردم ايران خيلي ميسوزه كه چرا از حق حداقل هواي پاك محرومن
:(

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 21:11  توسط سارا  | 

واقعا نميخاستم اين همه خشن باشم! ولي شد ديگه!

گربه هم خونه‌ايم از حموم اومد بيرون يه سره اومد تو اتاق من.

خيس بود، حالمو بهم زد!

منم انداختمش بيرون و درو بستم.

كلي از پشت در صدام كرد، منم تحويلش نگرفتم!

همين كه از در رفتم بيرون، چنگم انداخت!

كينه‌اي!

يكي دو ساعت بعد، هم خونه‌ايم رفت بيرون و گربه هه تنها مونده بود.

بدبخت اومده بود پشت در اتاق من التماس ميكرد كه به من توجه كن.

ولي من نتونستم ببخشمش!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 6:12  توسط سارا  | 

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم.

 

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند،

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم،

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

و لحظه ها گرانبار شود

 ...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مرداد1393ساعت 22:11  توسط سارا  | 

برخي تجارب كه ميتواند در سفر به ارمنستان مفيد باشد:

1- منطقه بنگلادشي در ايروان براي خريد به لحاظ قيمت و تنوع هم براي لباس و هم براي ميوه و سبزيجات بسيار مناسب است. با اتوبوس ميتوانيد دسترسي پيدا كنيد.

2- ارمني ها به ندرت زبان انگليسي بلدن. بهتر هست قبل از سفر لغاتي كه ممكن هست احتياج پيدا كنيد رو به ارمني تهيه كنيد. تا الان كتاب "ارمني در سفر" به چشمم نخورده! هر چند بعيد ميدونم اگه اين كتاب هم باشه، مفيد واقع بشه! توصيه ميكنم لااقل قبل سفر پانتوميم تمرين كنيد!

3- اگر بتونيد قبل سفر ليستي از برخي هتلهاي ايروان تهيه كنيد، بهترين حالت براي اسكان اينه كه خودتون مستقيما به هتل مراجعه كنيد. مگر نه تورها گرونتر حساب ميكنن و دلالها هم واقعا قابل اعتماد نيستند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 مرداد1393ساعت 4:21  توسط سارا  | 

به همان ميزان كه قادر باشيم عشق بورزيم، و به همان ميزان كه قادر باشيم، احساسات عاشقانه زندگيمان را به ياد آوريم، به همان اندازه هم قادر خواهيم بود بدون اينكه حقيقتا بميريم، از دنيا برويم. ذره ذره عشقي كه آفريده‌اي، همان طور سر جايش قرار دارد و همچنين برگ برگ خاطراتي كه رقم زده‌اي. تو تا ابد در قلب تمام آدمهايي جا داري كه در زمان زنده بودنت، لمسشان كردي، و بهشان توجه كردي. مرگ به زندگي خاتمه ميدهد نه به رابطه.

+ نوشته شده در  شنبه 21 تیر1393ساعت 11:57  توسط سارا  | 

- او تا آخرين لحظه زندگي اش به اين وفادار ماند كه هرگز شغلي را انتخاب نكند كه به واسطه انجامش به استثمار ديگري بپردازد و هرگز به خودش اجازه ندهد كه از عرق جبين ديگران پول دربياورد.

 

- به هيچ وجه "ديگر خيلي دير شده" نداريم. او خود تا لحظه خداحافظي، مدام در حال تغيير و دگرگوني بود.

 

- آيا حقيقتا تا به حال مرشدي داشتيد؟ انساني كه شما را علي رغم خامي و بي تجربگي‌تان بسان شيئي گران‌بها نظاره كند؟ بسان جواهري كه مي‌تواند با كمك جلاسنجي به نام گوهر فرزانگي تغيير شكل دهد، و تبديل به تلالويي پرفروغ شود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 تیر1393ساعت 16:41  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- پيري صرفا فرسودگي نيست. پيري رشد و بزرگي است. مثبتهايش از مثبتهاي مقوله‌ي مرگ نيز بيشتر است. زيرا به اين ادراك ميرسي كه ميخواهي بميري، در نتيجه زندگي بهتري را زندگي خواهي كرد.

 

- ميداني اين طرز تفكر به چي بر ميگردد؟ زندگيهاي نارضايتمندانه. زندگيهاي بدون دستاورد كافي. زندگيهاي خالي. زندگيهاي بدون معني و مفهوم. چون اگر تو معنا و مفهومي در زندگي‌ات پيدا كني، هرگز نميخواهي به گذشته برگردي. دلت ميخواهد رو به جلو حركت كني و پيش بروي. دلت ميخواهد چيزهاي بيشتري ببيني، كارهاي بيشتري انجام دهي.

 

- بايد نقاط قوت، واقعي، و زيباي زندگي الان‌ت را بيابي.  بازگشت به  گذشته فقط تو را به رقابت و مقايسه واميدارد. و سن و سال به هيچ وجه مقوله‌اي رقابتي نيست.

 

- واقعيت اين است كه بخشي از وجود من همه‌سن‌وسال است. من سه ساله‌ام، پنج ساله‌ام، سي‌وهفت‌ساله‌ام، پنجاه ساله ام و ... من همه اين سنها را گذرانده ام.

 

- چگونه ميتوانم به سن تو حسادت بورزم در حاليكه خودم آن را گذرانده‌ام؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 تیر1393ساعت 18:6  توسط سارا  | 

خلاصه كتاب:

پيتروسپينا، قهرمان داستان كه يك سوسياليت فعال است، ‌پس از فرار به خارج از كشور، با تغيير چهره به چهره يك كشيك به ايتاليا بازميگردد تا انقلاب جديدي تشكيل دهد كه در نهايت ناموفق مي‌باشد. و تنها كاري كه مي‌تواند بكند اينست: 1- زنده نگهداشتن الگوها و الگو بودن؛ 2- زنده نگاهداشتن حوادث؛ 3- منتظر شرايط مناسب بودن، يعني هر كاري را سر جاي خود كردن.

تكه‌هايي از كتاب:

- زندگي ما همه جنبه موقت دارد، همه فكر ميكنند كه زندگي در حال حاضر زندگي نيست و فعلا بايد سوخت و ساخت. و نيز فعلا بايد حقارت را تحمل كرد. و ليكن اين همه موقتي است. و بالاخره يك روز زندگي واقعي شروع خواهد شد. بلي، يك روز! ما خويشتن را براي مردن آماده مي‌كنيم. مردن با اين حسرت كه زندگي نكرديم. گاهي اين فكر مرا به ستوه مي‌آورد كه آدم بيش از يك بار به دنيا نمي‌آيد. و اين عمر يكباره و منحصربفرد را نيز دايم در موقت بودن و در انتظار روزي به سر مي برد كه زندگي واقعي شروع شود. باري، عمر به همين شيوه مي‌گذرد. هيچكس در حال زندگي نميكند. و هيچكس نيست كه بتواند آنچه را كه در روز انجام داده است، به حساب دارايي مثبت خويش بگذارد. هيچكس نيست كه بتواند ادعا كند از فلان لحظه و فلان موقع زندگي من شروع شده است. بايد گفت از امروز ديگر كافيست.

- دولت يك دست دراز دارد و يك دست كوتاه. دست دراز به همه جا مي‌رسد و براي گرفتن است. دست كوتاه براي دادن است، ولي فقط به كساني مي‌رسد كه خيلي نزديكند.

مرداد 82

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 تیر1393ساعت 13:49  توسط سارا  | 


الف- دوره "روانكاوي و فرهنگ" دكتر توسركاني كه هر دو هفته يك بار در دانشگاه تهران حضورا برگزار ميشد. در حال حاضر اطلاع ندارم. ميتوانيد فايلهاي صوتي (و متني) آن را از طريق لينكهاي زير دنبال كنيد:س

http://www.khorshid.info/ravankavi-va-farhang
http://www.khorshid.info/q/Ravankavi-va-Farhang/

ب-دوره هاي مختلف معتبرترين دانشگاههاي دنيا كه در سايت زير ارائه ميگردد:س
https://www.coursera.org

اين دوره ها رايگان بوده و در صورت موفقيت در تمارين و كوييزها مدرك ارائه ميشود، هر چند مدرك خيلي معتبري نيست، ولي ميتوانيد در رزومه خود اشاره كنيد. لازم نيست حتما آنلاين شركت كنيد. ميتوانيد فايل هر جلسه را دانلود كرده و با برنامه خودتان هماهنگ كنيد.

كافيست وارد سايت شويد و بعد از تعريف يوزر و پسوورد، در دوره هاي مورد علاقه خود ثبت نام كرده و هر هفته برنامه دوره را دنبال كنيد. اين كلاسها به زبان انگليسي هستند و در تقويت زبان انگليسي بسيار مفيدند.

تا چندي پيش اين سايت براي ايرانيان فيلتر شده بود كه خوشبختانه رفع گرديد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 تیر1393ساعت 12:43  توسط سارا  | 

“Harvie Krumpet” is a film directed by Adam Elliot. The movie and his another movie "Mary and Max" bring to mind thoughts and ideas of Michel Foucault.

The background music was so nice. Lillian, the mother of Krumpet, was extremely funny. The film was similar to “Mary and Max” in atmosphere, characters and content, however I think the plot of “Mary and Max” was more interesting. In “Mary and Max”, there was strong discussion between two people who did not know each other.

In “Harvie Krumpet”, there are some strong points:

1. Small things can lead us to pleasure.

2. The film is not based on perfectionism. It is so real and simple.

3. It places emphasis on irrational aspects of humans' life. For example, during his life, Krumpet found some facts that were neither fundamentally valuable nor reasonable, but those facts were very important for him. For example: "There are three times more chickens in the world than humans." All people believe things that are not useful or logical, but they are integral part of human nature. Since we are not aware of them, we think those beliefs are not existent. The movie depicts it effectively.

Briefly, the film was worth watching.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 تیر1393ساعت 20:44  توسط سارا  | 

كتاب "تفكر منفي" از جمله كتابهايي بود كه هميشه تو ذهنم ميمونه و بهش مديونم. اين كتاب رو اتفاقي تو كتابخونه دانشگاه پيدا كردم. همون ماه اولي كه رفتم دانشگاه و بشدت با خودم درگير بودم. دقيقا 18 سال و نيم داشتم. دوران نوجواني‌ام را گذرانده بودم، بي آنكه بحران آن را حلاجي و حل كرده باشم و اين بحران حل‌نشده باعث رنج عظيمي در من شده بود. (1)

اين كتاب محرم راز من شد. خيلي منظم حرف ميزد، اول درباره خود بيماري و بعد درمان آن. من به راهكارهايش عمل كردم. به استقبال ترس رفتم، افكارم را يادداشت كردم؛ حس بخشش و سپاسگزاري را تمرين كردم؛ جايي براي خنده و خلاقيت در زندگي‌ام باز كردم و ... . كمكم كرد تا ذهنم رو مرتب تر كنم، خودم و مشكلم رو بهتر بشناسم و تاحدي درد و رنجم رو تسكين بدم.

سالها بعد بازم اتفاقي اين كتاب را در مغازه‌اي در انقلاب كه كتاب كهنه ميفروخت پيدا كردم. مثل ديدن يه دوست خيلي صميمي و قديمي بود! سريع خريدمش. اين كتاب هميشه در خاطرم باقي خواهد ماند و بهش مديونم.

پاورقي: من سيستم آموزش و پرورش را مسئول اين رنج دانسته و آن را يك خائن ميدانم و نخواهم بخشيد. دقيقا در دوران نوجواني و زماني كه بايد بينديشي درباره خودت، دنيا، مردم و جامعه، آموزش و پرورش برايت برنامه‌ريزي كرده است تا سعي كني از عهده حجم سنگيني از دروس فيزيك، رياضي، شيمي، عربي و ... بربياي تا بتوني سرانجام با گذشتن از سد رقيبانت، جام كنكور را بربايي و به سعادت دنيا و آخرت نائل شوي ...

پاييز 82

+ نوشته شده در  شنبه 7 تیر1393ساعت 12:23  توسط سارا  | 

داستاني كوتاه از اميرحسن چهل تن

بهترين داستان كوتاهي كه تاكنون خانده‌ام بود و واقعا اشك من رو درآورد. اين داستان رو از كتاب "داستانهاي محبوب من" علي اشرف درويشيان و رضا خندان (مهابادي) خوندم. در اين كتاب هم داستان و هم نقد به آن آورده شده است. جالبه كه اين دو نفر هم نقدي به اين داستان وارد نكرده بودند.

داستان كاملا رئاليستي است، سبك مورد علاقه من. بيشترين حجم داستان گفتگوست و اساسا با گفتگو آغاز ميشود. گاهي برخي توصيفها هم هست كه خيلي بجا و اندازه هست.

داستان مادر پيري است كه 8 سال در انتظار بازگشت پسرش از جنگ است. و زمانيكه در آخرين ليستها نيز اسم پسرش بعنوان اسراي آزاد شده اعلام نميشود، دچار نوعي توهم و جنون ميشود؛ براي پسرش دنبال كار ميگردد، دنبال عروس ميگردد، پارچه قيچي ميزند و تمام آرزوهاي ممكن و محتمل يه مادر براي پسر را در عالم توهم اجرا ميكند. بعد از مدتي خسته ميشود و ميفهمد كه بازگشت پسرش محال است و در نهايت همسايه‌ها جسد او را در خانه‌اش پيدا ميكنند.

اين داستان به چند دليل فوق‌العاده بود: توصيف رابطه همسايه‌ها هم از لحاظ فضولي و غيبت و هم از لحاظ دلسوزي؛ آدمهاي عادي با لحن و زبان بسيار ساده اين داستان را مي‌سازند؛ داستان از لحاظ بيان احساس، پيام اجتماعي، موضوع و تناسب ابعاد گوناگون عاليست؛ بيان يك "حس مشترك" و نقد به "جنگ" اين داستان را بسيار حائز اهميت ميسازد.

22 ارديبهشت 91

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 تیر1393ساعت 19:39  توسط سارا  | 

گاهي همديگر را ميبينيم،‌

در عمق شب؛

در كوچه‌پس‌كوچه‌هايِ بن‌بستِ درد، تب و تهوع؛

مرگ را مي‌گويم؛

آنطور كه مي‌گويند نبود،

سفيدِ سفيد بود.

شايد جنسش يكي بود با جنس خدا، عشق و آرامش

شايد از زندگي بهتر بود ...

 

14 خرداد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 تیر1393ساعت 18:0  توسط سارا  | 

داستاني است كه با زبان ساده و نمادين واقعيات بسيار مهمي را به تصوير ميكشد. بيشتر به جريانهاي ماركسيستي اشاره دارد. اما به طور كلي بسياري از تكه هاي آن براي بازيهاي سياسي صدق ميكند. خوكها نماد رهبران فكري، گوسفندها نماد توده جاهل، سگها نماد نيروي نظامي و سركوبگر و ... هستند.

به زبان ساده يك انقلاب و انحراف آن، سواستفاده هاي دولت از مردم، دروغها و سياستهاي دولت، نحوه تحميق مردم، زودباوري و جهل مردم را توضيح ميدهد. وجود دشمن، توطئه و عامل سوم كه دولت تمام تقصيرهايي كه از عهده آن برنمياد را به آنها نسبت ميدهد؛ استفاده از عامل مذهب كه دولت به آن اعتقاد ندارد، ولي براي استعمار مردم استفاده ميشود؛ ديكتاتوري و تك‌حزبي‌بودن، وجود نيروي سركوبگر نظامي همگي به زبان ساده به تصوير كشيده ميشوند.

اسفند 90

+ نوشته شده در  جمعه 30 خرداد1393ساعت 12:54  توسط سارا  | 

 

اين مورد را تعريف ميكنم، فقط به اين دليل كه شايد برخي اطلاعات آن در مورد اخذ شناسنامه در شرايط خاص، به درد شما هم بخورد.

 

علي پسر سه ساله‌اي هست كه شناسنامه نداره. قبل اينكه علي به دنيا بياد با سه ميليون تومن معامله ميشه. تنها شانسي كه آورد اين بود كه طرفي كه بچه رو ميخرن اون رو به عنوان فرزند ميخان، چون بچه‌دار نميشن و واقعا مثل بچشون ازش نگهداري ميكنن. اما اتفاقات پيش‌بيني نشده‌اي علي رو در موقعيتي بحراني قرار ميده. در هنگام تولد قرار بوده كه گواهي ولادت به نام مادر و پدر جديد گرفته شود. اما با مشكوك شدن پرسنل بيمارستان و پي بردن به ماجراي معامله، گواهي ولادت صادر نميشود. پدر و مادر واقعي بچه هم با قلبي پر از اندوه ناپديد ميشوند. و اما اتفاق بدتري كه در راه است اينست كه پدر جديد بعد از دو ماه در سانحه تصادف فوت ميكند. بعد از سه سال تاكنون هيچ نتيجه موفقي در زمينه شناسنامه حاصل نشده است.

 

موارد زير جهت كسب شناسنامه در چنين موقعيتي شايد براي شما هم مفيد باشد.

1- تنها راه قانوني، مراجعه به دادسراي شماره 25، اداره سرپرستي هست. اين اداره واقع در كريم‌خان زند، خيابان ايرانشهر هست. پس از مراجعه به دادسرا دادخواستي تنظيم ميشود كه خوانده آن اداره سرپرستي مي‌باشد. و بعد از تشكيل دادگاه، دادگاه نسبت به اين موضوع تصميم ميگيرد. اين احتمال هست كه فرزند به بهزيستي تحويل داده شود يا به خانم بعنوان امين.

2- چندي پيش درباره قانونِ دادن فرزند به زنان مجرد مواردي مطرح شد كه لازم بذكر هست كه اين قانون هنوز تصويب نشده است و در شوراي نگهبان در حال بررسي است. از طرفي در صورت تصويب، زنان مجرد تنها فرزند دختر را ميتوانند به عنوان فرزند بپذيرند. در ضمن در اين حالت به زن مجرد "مادرخوانده" اطلاق نميشود. بلكه در اين حالت او را "امين" مينامند.

3- قبل از اينكه سرپرستي فرزندي به امين يا پدر و مادر خوانده داده شود، كودك بايستي در سازمان بهزيستي بوده باشد.

4-يك سري راههاي غيرقانوني هست كه پرهزينه و پرخطر هستند و هيچ تضميني هم در آنها براي كسب شناسنامه نيست. براي مثال 1) كسب گواهي ولادت جعلي از ماماي يك روستاي دورافتاده و به همراه 4 شاهد. 2) خروج غيرقانوني كودك از مرز و برعهده گرفتن حضانت بچه در كشوري ديگر. 3) دادن شيريني! به فردي در سازمان ثبت احوال.


English
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 17:28  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- ميداني بودايي‌ها چه ميگويند؟ به هيچ چيزي چنگ نزن، زيرا كه همه چيز ناپايدار و موقتي است.

 

- يك حس را در نظر بگير. عشق به يك زن، غم از دست دادن يك عشق، يا همين چيزي كه الان دارم با آن دست و پنجه نرم ميكنم، ترس از بيماري لاعلاج و دردش. اگر حسهايت را خفه كني و كاملا احساسشان نكني، اگر به خودت اجازه ندهي كه تا آخر با آنها بروي، تا ته حسهايت، هرگز قادر نخواهي شد، به مرحله رهاسازي و انفصال برسي.

 

- تو خيلي درگير احساس ترس شده اي. از درد ميترسي،‌ از غم و غصه ميترسي، از آسيب احتمالي عشق و عاشقي ميترسي. فقط در يك صورت ميتواني حسهايت را تمام و كمال تجربه كني. اينكه خودت را وسطشان پرت كني. اينكه به خودت اجازه بدهي داخلشان شيرجه بزني. طوريكه حتي سرت هم زيرشان فرو برود. در اين صورت معني درد را درك ميكني. معني عشق را، غم را. و فقط آن لحظه است كه ميتواني بگويي آهان، بسيار خب، من اين احساس را تجربه كردم. به تمام معني اين حس را درك كردم. حالا بايد لحظه‌اي از اين حس جدا شوم. اجازه بده اشكهايت سرازير شود.

 

- ميخواهم در آرامش بميرم. نميخواهم جهان را با ترس ترك كنم. ميخواهم بدانم چه اتفاقي دارد ميفتد. آن را بپذيرم. به صلح و صفا و آرامش برسم. و آن وقت رها كنم. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 13:8  توسط سارا  | 

- ايثارگري و قهرمان‌سازي به زعم همه جلوه هاي درخشان شخصيتي، پاسخگوي مسائل واقعي بشري نيست. چرا كه در عين حال به جزم‌انديشي و حقانيت ويژه‌اي مي‌انجامد كه ميتواند پيامدهاي فاجعه‌بار انساني همراه آورد.

 

 -طرز فكري كه خود را برحق مي‌داند، ناگزير نافي مخالف خود است و خواهان نابودي هر آن كس كه دشمن بداند.

 

- از زبان يكي از زندانيان به نام رقيه: به تجربه ديدم كه از خون كساني كه رفتند هزاران لاله نروئيد و با مرگشان جامعه به آگاهي مورد نظر ما نرسيد. گر چه اين جانبازي‌ها در برانگيختن شور انقلابي مردم در برچيدن ديكتاتوري شاه كم تاثير نبود، ولي با شرايط جامعه متناسب نبود.

 

كتاب دادِ بي‌داد نوشته ويدا حاجبي تبريزي است كه مربوط به نخستين زندان زنان سياسي مي‌باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 24 خرداد1393ساعت 10:53  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- اين مطلب وقتي برايم روشن شد كه مريض شدم، اگر تو حمايت، عشق، توجه و نگراني خانواده ات را نداشته باشي، اصلا و ابدا هيچيِ هيچي نداري. خانواده همان امنيت معنوي، امنيت جان و روح است.

 

- اگر ميخواهي تمام و كمال مسئول انساني ديگر باشي، اگر ميخواهي ياد بگيري چگونه عشق بورزي، و پيوند عاطفي قوي‌اي داشته باشي، پس لازم است كه بچه‌دار شوي.

 

- دستاوردهاي من از ازدواج اينهاست: امتحان ميشوي، خودت را ميشناسي، ديگري را ميشناسي،‌ و اخلاق و رفتارت را تغيير ميدهي تا ببيني آيا ميتواني شرايط جديد را بپذيري يا نه؟

 

- چند تا قانون درست و حسابي و واقعي درباره عشق و ازدواج بلدم، اگر به ديگري احترام نگذاري، مشكل پيدا ميكني، اگر توافق و مصالحه بلد نباشي، مشكل پيدا ميكني. اگر بلد نباشي درباره آنچه كه بينتان اتفاق ميفتد، آزادانه و راحت حرف بزني، مشكل پيدا ميكني. و اگر ارزشگذاريهايتان يكسان و مشترك نباشد، مشكل پيدا ميكنيد.

+ نوشته شده در  جمعه 23 خرداد1393ساعت 13:19  توسط سارا  | 

 

اين نمايشگاه درباره وسايل مدرسه، نوشت‌افزار، كتاب، اسباب‌بازي و لباس بود كه در دوران مختلف تاريخ ايران براي كودكان مورد استفاده بوده است. كلا دو سالن و دو اتاق بود. اين نمايشگاه ميتواند براي كساني كه به بررسي و تماشاي كالاهاي فرهنگي در دوران مختلف تاريخي ايران علاقمند هستند، جالب باشد. البته نمايشگاه جامعي نبود كه همه دوران را و بصورت مفصل پوشش دهد. تا حد زيادي به موزه‌هاي مردم‌شناسي مشابهت داشت.

زيباترين جلوه اين نمايشگاه، محوطه بيروني آن بود كه محيط بسيار آرام و پردرختي بود.

جهت بازديد تا پايان خرداد ماه فرصت هست.

آدرس: م بهارستان-خ دانشسرا- باغ موزه نگارستان و ساعت بازديد: همه روزه به غير از دوشنبه‌ها ساعت 9 تا 17-مبلغ بليط: 3000 تومان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 22:27  توسط سارا  | 

 

 

نااميدكننده‌ترين ننگها، ننگ آن ناداني‌ست كه گمان مي‌كند همه چيز را مي‌داند و در نتيجه به خودش اجازه آدمكشي مي‌دهد.

 

ارديبهشت 87

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 خرداد1393ساعت 11:52  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- همه مي دانند كه خواهند مرد، اما آن را باور ندارند. اگر باور داشتيم، كارها را طور ديگري انجام ميداديم.

 - راه بهتري هم وجود دارد. باور كردن مرگت و آماده كردن خودت براي آن، در هر لحظه. اين بهتر است. روشي كه به حق ميتواند، تو را در طول زندگي ات كاملا درگير زيستن بكند.

- دستاوردهاي موري در آخرين ماههاي زندگي‌اش روي كره زمين وراي همه مذاهب گوناگون بود، دستاوردهايي كه در اثر رويارويي با مرگ به آنها رسيده بود.

- اگر چگونه مردن را ياد بگيري، چگونه زيستن را هم فرا خواهي گرفت.

- در رويارويي با مرگ، از كل مشغله‌هايت دور ميشوي، و روي ضروريات تمركز ميكني. وقتي به اين ادراك ميرسي كه خواهي مرد، به همه مسائل با ديد متفاوتي نگاه ميكني.

- اموري كه زمان زيادي صرفشان ميكني، همه اين كارهايي كه انجام ميدهي، آنقدرها هم مهم نيستند. كمي هم به معنويت بينديش.

- از آنجايي كه ميدانم وقتم رو به اتمام است، به سمت طبيعت كشيده شده‌ام، گويي اولين بار است كه دارم آن را ميبينم. كوشيدم با آهسته كردن سرعت زندگي‌ام، گذر زمان و فصول را ببينم.

- آرزويي كه موري براي يك فرد با رنج و درد بسيار ابراز كرد: "اميدوارم بتواني در ميان غم و اندوه و رنج به قدرتي شفابخش دست پيدا كني. "

- خوب است كه انسان در لحظاتي از روز براي خودش دلسوزي كند و اشك بريزد، ولي نبايد تمام وقت خود را به اين موضوع اختصاص دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 12:47  توسط سارا  | 

"پروردگارا به من صبر عنايت فرما. همين حالا!"

اورن آرنولد

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 خرداد1393ساعت 16:1  توسط سارا  |