X
تبلیغات
خواب در چشم ترم می شکند!

"وسطهاي بهمن پارسال بود، همون چند روزي كه تهران برف اومد. از چند روز قبل دست درد داشتم، ولي چيز مهمي به نظر نمي‌رسيد. مثل دردهاي روزمره‌اي كه همه آدمها دارند. اما كم‌كم چشمهام شروع به درد كردند، خيلي درد داشت، طوريكه فقط جلو رو ميتونستم نگاه كنم. يعني خيلي نميشد چشمم رو بچرونم به راست و چپ! تار شده بودند و از همه خنده‌دارتر اين بود كه چشم راستم فقط يك خط نمي‌ديد و خيلي درد داشت. به نظر بامزه مي‌رسيد! سرِ كار، با يه دستمال كاغذي و چسب نواري باندپيچيش كردم و تبديلش كردم به سوژه‌اي براي طنز. به بچه‌ها گفتم: "من سمت راستم رو درست نميبينم، هر چقدر دلتون ميخواد شكلك دربياريد!" خلاصه كلي بهمون خوش گذشت!


چند روزي طول كشيد تا احساس كردم بد نيست برم دكتر! اون روز پنجشنبه 19 بهمن بود و چاره‌اي نداشتم جز اينكه برم اورژانس فارابي. خلاصه معاينه كردن و گفتن ويروسه، چند تا هم قطره دادند و اينطوري بود كه ظاهرا همه چي به خوبي و خوشي تموم شد.


اما نه! تموم نشد! تازه شروع شد.


صبح جمعه كه از خواب پا شدم نصف چشم راستم نمي‌ديد. به نظرم چيز مهمي نبود، يا عصبي شده بودم، يا آلودگي هوا يا خستگي زياد. به هر حال بي تفاوت بودم. تا اينكه رفته رفته تا شنبه عصر احساس خستگي شديد بهم دست داد، چشمام خيلي تار شده بودن و اين عصبيم مي‌كرد. يه كم مشكوك شدم! با يه سرچ كوچولو در اينترنت به نظر مي‌رسيد كه مشكل از چشم نيست و به جاي ديگه‌اي يعني مغز مربوطه و علائمم اسم يه بيماري ظاهرا ترسناك رو هم نشون ميداد.


تصميم گرفتم سريع برم متخصص مغز و اعصاب. حالا كلي طول كشيد تا يه متخصص مغز و اعصاب پيدا كنم؛ چون تا به حال با همچين موردي سر و كار نداشته بودم. يه ساعت بيشتر از وقت مطب نمونده بود، به سرعت خودم رو رسوندم و به عنوان آخرين بيمار ساعت 9 شب ويزيت شدم. ازم نوار چشم گرفته شد. هر چي ازش پرسيدم كه دكتر اين همون بيماري ترسناكه هست يا نه؟ نگفت. فقط گفت بايد 5 روز بستري بشي براي پالس‌تراپي. يه حسي بهم مي‌گفت همون بيماري ترسناكه هست.


تصميم گرفتم به لحاظ روحي خودم رو آماده كنم. چيزي به پدر و مادرم نگفتم. فقط گفتم بايد بستري بشم. فرداش كارهام رو جمع‌بندي كردم و دوشنبه بستري شدم تا يكشنبه بعد. مثل هتل بود، فقط اينترنت كم بود! يه سري كارهاي عقب موندم رو بردم بيمارستان. كلي مفيد بودم. اضافه‌كاري‌هاي شش، هفت ماه رو تو فرم وارد كردم. كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري" رو شروع كردم به خوندن، كلي شعر خطاطي كردم به مناسبت ولنتاين براي همكارام و دوستام. خوش مي‌گذشت! خانواده و دوستام هر روز يا بهم زنگ مي‌زدن يا ميومدن ملاقات. هم‌اتاقيم، دختر 16 ساله‌اي بود كه كلي سر به سرش مي‌گذاشتم، هواشو داشتم، از يكي از روستاهاي اردبيل اومده بود و هم‌زبان بودنمون براي اون تو اين شهر غريب قوت قلبي بود، بابت تومور خوش‌خيم در دهانش بستري شده بود. كم‌كم احساس مي‌كردم بيناييم داره بهتر ميشه.


تو اين مدت مجبور شدم به چند تا موضوع و سوال خيلي مهم فكر كنم. اگه باشم يا نباشم چه فرقي به حال دنيا مي‌كنه؟ به نظر مي‌رسيد اهميتي نداره! اگه الان بميرم يا اينكه 2 سال ديگه، يا 10 سال ديگه و يا 50 سال ديگه، چه فرقي مي‌كنه؟ به نظر مي‌رسيد هيچ فرقي نمي‌كنه! تو اين 28، 29 سال چه گلي به سر كي زدم؟ من فقط بيست و خرده‌اي سال، يعني بيشترين قسمت زندگيم، درس خوندم و يه جورايي وقت تلف كردم! اگه الان وقت مردنم باشه، چه حسرت‌هايي دارم؟ شايد اينكه زندگي رو خيلي سخت گرفتم؛ به احساسم خيلي فضايي براي پرواز ندادم؛ و زندگي برام مثل يه مسابقه بود!



تمام مدت حرف يكي از استادامون خيلي از ذهنم مي‌گذشت: "زندگي مثل طي‌كردن اتوبان تهران-كرج نيست! زندگي مثل گل‌كاري مي‌مونه."


بعد از بيمارستان، تشخيص همون بيماري به ظاهر ترسناك بود! اما واقعا ترسناك نيست، البته خداروشكر مال من از نوع خفيفه. من از بهمن پارسال با اون حمله‌ي خنده‌دار، ميزبان يه بيماري مهربان شدم، بيماري‌اي كه نه تنها قابل كنترل هست، ‌بلكه باعث ميشه سوال‌هاي بالا رو مدام براي خودم مرور كنم و بيشتر براي "گل‌كاري در باغچه‌ي اكنون" وقت بگذارم. گل‌كاري مي‌تونه يه مكث يك دقيقه‌اي در طول روز باشه، ميتونه كمك‌كردن باشه، مي‌تونه يه كار كوچك هنري باشه، شايد خطاطي، شايد نوشتن يه قطعه مطلب و هر چيز ديگري كه به آدم حس آرامش و رضايت بده."

+ نوشته شده در  جمعه 15 فروردین1393ساعت 14:6  توسط سارا  | 

باز كن پنجره را

و

در تك‌درخت حياط همسايه به تماشاي پاييز بنشين ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1392ساعت 18:20  توسط سارا  | 

يادداشتي بر كتاب "در تكاپوي معنا"- نوشته ترينا پالاس- برگردان طيبه زندي‌پور- نشر ميترا

اين كتاب جزو بهترين كتابهايي هست كه تا به حال خواندم. يك ويژگي خيلي مهمش اينست كه در عين داشتن محتواي قوي، حجم كمي دارد و به لحاظ ظاهري و صفحه‌بندي به هيچ وجه خسته كننده نيست. من اين كتاب را در مدت كمتر از يك ساعت تمام كردم.


كتاب ماجراي كساني هست كه به دنبال معناي زندگي ميگردند. يك عده‌اي زندگيشان در خوردن و خوابيدن خلاصه ميشود. يك عده‌اي وارد رقابتهاي سنگين و طاقت‌فرساي اجتماعي مي‌شوند، و عده‌اي ديگر هم در سكوت و خلوت مسير كمال درون را طي ميكنند.


شخصيت اصلي اين كتاب كِرم ابريشمي هست كه به دنبال معنا ميگردد و در واقع نماد انسانهاست. اين كرم در مسير خودش به توده‌اي از كرمها ميرسد كه از روي هم بالا ميروند تا به اوج برسند. اين "توده‌اي از كرمها" را هر كسي ميتواند با توجه به ديدگاهش تفسير كند، من فكر ميكنم اين توده همان تعاريف و انتظارات اجتماع هستند كه نه تنها تمام زندگي انسانها را به خود اختصاص ميدهد، بلكه باعث ميشوند آدمها گاهي از انسانهاي ديگر به عنوان پله‌اي براي رسيدن به اوج استفاده كنند.


كِرمها بدون اينكه بدانند آن بالا چيست، با تلاش و رنج بسيار مسير را طي مي‌كنند و تعدادي از آنها نيز در اين مسير كشته مي‌شوند. تنها عده كمي موفق مي‌شوند به بالاترين نقطه برسند و مهمترين اتفاقي كه در بالا ميفتد اينست كه كِرمها ميتوانند پروانه‌ها را از بالا تماشا كنند.



و در واقع پروانه‌شدن چيزي بود كه به شكل بالقوه در درون هر كِرمي وجود داشت و از آن غافل بودند.


تنها تعداد خيلي معدودي از كِرمها در خلوت خود، براي خودشان پيله‌اي مي‌بافند و دوران گذارشان از كِرم به پروانه را در پيله سپري مي‌كنند. و در نهايت با بالهاي خودشان نه تنها ميتوانند فراتر از بقيه كرمها پرواز كنند، بلكه با گرده‌افشاني، گلها را در آن سرزمين گسترش ميدهند.


البته اسم واقعي كتاب خيلي بهتر بود و محتواي كتاب را بيشتر ميرساند:

"Hope for the Flowers"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1392ساعت 22:8  توسط سارا  | 

دبيرستان كه بوديم، مديرمون تو مدرسه طوطي نگه ميداشت. طوطيه بعد يه مدت دچار جنون شد. خودش رو ميكوبيد به قفس. بال و پرش ريخت. بدنش نصف شد. و از همه بدتر اينكه فرق سرش در اثر ضربات مكرر كچل شد. بالاخره مديرمون دلش به حالش سوخت و آزادش كرد. آزادش كرد تا هر جا كه دلش ميخاد بره، تا از اين وضعيت خلاص بشه. اما اين اتفاق نيفتاد. اون تا ابد تو محوطه مدرسه موند. هر روز صبح كه صف ميكشيديم براي مراسم صبحگاه، اونم شركت ميكرد. اين همه زحمت كشيد تا آزاد بشه، بعدشم يه قدم اونورتر هم نتونست بره ...

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1392ساعت 18:21  توسط سارا  | 

براي كساني كه ميخواهند مدركشون رو آزاد كنن و دانشنامه بگيرند.

1-قبل از آزادكردن مدرك كارشناسي نميشه ارشد يا مدرك مقطع بالاتر رو آزاد كرد.

2-سابقه كار براي آزادكردن مدرك مقطع پايين‌تر حساب مي‌شود و بعد اگر چيزي اضافه آمد، براي مدرك بالاتر استفاده ميشود.

3-بعد از تاريخ دانشنامه مقطع پايين‌تر، هر چي سابقه كار داشتيد براي مقطع بالاتر مي‌تواند استفاده شود. يعني اگر مدرك كارشناسي رو زودتر آزاد كنيد، به نفعتون هست، چون هزينه مدارك مقاطع بالاتر بيشتر هست.

4-سابقه كار مصادف با دوران تحصيل ارشد يا دكتري جزو سوابق محسوب نميشود. ولي فاصله بين فارغ‌التحصيلي مقطع پايين تا شروع مقطع بالاتر ميتواند جزو سابقه كار محسوب شود.

5-سابقه كار در برخي دانشگاهها نياز به سابقه بيمه‌اي ندارد و تنها يك نامه با سربرگ محل كار كفايت ميكند.

6-از اين لينك ميتوانيد هزينه آزادسازي دانشنامه را حساب كنيد:

http://www.msrt.ir/sites/ddstu/lists/list1/dispform.aspx?id=29

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 17:2  توسط سارا  | 

رسیدیم لاهیجان. نگران اسکان بودیم. رفتیم جایی که به فرهنگیا اسکان میدن. دیدیم آدمای زیادی دارن میرن اون سمت. هیجان زده شدیم. فک کردیم به ما جا نمیرسه. شروع کردیم به دویدن. تابلوهای اونجا خیلی واضح نبودن. سه تایی دویدیم به یه راه اشتباه، مردی که پشت سر ما میومد هم فک کرد خبریه شروع کرد به دویدن. ما راهو اشتباه رفتیم و سریع که برگشتیم از اون مرده سبقت بگیریم، یه لحظه مرده برگشت و با حالت حیرت و خیلی خنده داری گفت چی شده؟! ما سه تایی از شدت خنده متوقف شدیم و ديگه نتونستیم راهمون رو ادامه بديم!

رسیدیم جای اداریش. به ما گفتن شما فرهنگی نیستید و بهتون اسکان نمیديم. گفتیم آقا يعني منظورتون اينه كه ما سه تا بچه بمونیم تو خیابون؟! قبول نمیکردن و ما هم مونده بوديم كه چي كار كنيم كه يهو نظرشون برگشت. بالاخره رفتيم و مدرسه‌اي كه توش بهمون اسكان داده بودند رو پيدا كرديم.

از اونجا كه قرار بود اين برنامه يه روزه برگزار بشه، ما هيچ وسیله‌اي نداشتیم، نه بالش، نه لباس اضافي، نه پتو، نه ظرف و ظروف. شب کلوچه و شیر خوردیم. بارون بسیار زیبا و ملایمی شروع شده بود که مدام در حال شدید شدن بود. شانس آورديم كه كلاسي كه توش اسكان داشتيم، بخاري داشت. بخاری رو آخرین شعلش بود. ولی من باید یه چیزی میکشیدم روم تا بخوابم. خواهر و برادرم اول شب گفتن خوبه و گرفتن خوابیدن رو موکت. من هر کاری کردم خوابم نبرد. و در نهايت در يك حركت ضربتي، یکی از موکتهاي كف كلاس رو بلند کردم پهن کردم رو خودم. ميتونيد شدت كثيفي موكت يه جاي عمومي رو تصور كنيد؟! تمام شب داشت رو صورتم خاك ميريخت! بهتر شد و خوابم برد. نصفه شب پاشدم کامل موکتو انداختم رو سه تامون. اونا هم احتیاج داشتن.

صبح پاشدیم وسایلارو جمع کردیم، راه افتادیم به سمت شیطان کوه و تله کابین لاهيجان. دیشب برنامه ریزی کرده بودیم که تا ساعت 11، 12 ظهر لاهيجان رو بگردیم و بعد راه بیفتیم سمت تهران.

تمام شب آسمون با تمام قدرتش هر چی آب داشت ریخته‌بود زمین. صب رفتیم پارک، دریاچه، آبشار و شیطان کوه رو دیدیم، مربای بهارنارنج و کره و نون و چای برای صبحانه خوردیم که خیلی چسبید. بعدش رفتيم سمت تله‌كابين كه كل مسافتش 20 دیقه بیشتر طول نکشید، مناظر قشنگی از بالاي تله‌كابين دیده میشد، کوههای پر از گیاه و پوشیده از مه. خوب بود ولی یازده تومن نمی ارزید.

وقتي رسيديم پايين بلافاصله بنزین زدیم و راه افتادیم. برای ناهار هم تو ماشین نون و پنیر و گوجه و خیار خوردیم. تو منجیل برا نماز و دستشویی و صدقه وایستادیم. برادرم هم بادبادکش رو هوا کرد که اینقدر قدرت باد زیاد بود که گیر کرد به سیم برق و به زور تونست پایین بیارتش.

تمام راه با سرعت خيلي پايين و خيلي محتاطانه رانندگي كردم. تا کرج خوب اومدیم. اما يه كم بعد از كرج تصادف كرديم! جالبه ما نه فریادی و نه جیغی زدیم. ماشين پشتي با سرعت بالا خورد به ما و ماشين ما شتاب گرفت و خوردیم به ماشین جلویی که خوشبختانه به اون چیزی نشد. شتاب تصادف اینقدر بود که دندونهام خورد به هم و همه وسایل سقوط کردن و افتادن رو کف ماشین. خوشبختانه طرف تصادف آدم خوبی بود و همه چی با يك بار مراجعه به بيمه ختم به خیر شد.

خدارو شکر که همه چي به سلامتی گذشت و بعدها كه براي والدينمون تعريف كرديم، برخورد خوبي داشتن...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1392ساعت 0:0  توسط سارا  | 

نوروز پارسال با سالهای پیش خیلی فرق داشت. پارسال پدر، مادر و خواهر بزرگترم پیش ما نبودند و من رییس خونه و خواهر و برادر كوچكترم بودم و از ریاستم هم راضی بودم. روز 7ام عید بود که احساس کردیم خیلی حوصلمون سر رفته، خواهر كوچكترم واقعا افسرده و غمگین شده بود، از یه طرف هم بارها تصمیم گرفتیم بریم یه جای نزدیک، اما نمیدونم چرا دچار یه ترسی میشدم و نگران رانندگی میشدم و یه جورایی تنبلی هم باعث میشد برنامه کنسل بشه. خلاصه تصمیم گرفتیم صبح روز هشتم بریم الموت که یه جاده فرعی نزدیک قزوینه و ناهار کباب درست کنیم و برگردیم. چيزي به والدينمون نگفتيم چون فك كرديم ممكنه نگران بشن.

تو راه با خواهر كوچكترم به این نتیجه رسیدیم که این برنامه یک روزه خيلي به ما روحيه ميده، چون یه جور تلقین و تحمیق خودمونه که احساس مسافرت بهمون دست بده. یه جور احساس کاذب! دیشبِ حرکت خیلی میترسیدم از رانندگی بین شهری و حتی چند بار سعی کردم خواهر و برادرم رو قانع کنم که نریم ولی اونا خیلی اشتیاق و نیاز داشتن. صبح موقع رانندگی ترس دیشب رو نداشتم و این قدرت رو احساس کردم که حتی بریم یه جای دورتر.

خیلی ناگهانی و نزديكاي قزوين تصمیم گرفتیم بریم شمال، فك كرديم اين همه زحمت كشيديم تا اينجا رسيديم، خب بريم يه جاي دورتر! نظرمون رو سه تا شهر بود، رشت، فومن و لاهیجان. تو قزوین یه توقف یکی دو ساعته برای بازدید از نمایشگاه اسباب بازی داشتیم. من و برادرم رفتیم؛ خواهرم تو ماشین موند. جالب بود، ماکتای کاغذی از ماشین، کشتیهای چوبی، نقاشی بچه های دیروز و مسابقه قرآن. برادرم تو مسابقه شركت كرد و جايزه‌اي كه برنده شد يه بادكنك سفيدرنگ بود. خيلي خنده‌دار بود، آخه اين جايزه هيچ با سن برادرم تناسب نداشت!

تو منجیل ترافیک شدیدی بود که با راهنمایی پلیس از یه راه فرعی رفتیم و ترافیک رو دور زدیم. از میان باغهای بکر زیتون رد شدیم. یه جایی رسیدیم که باید دور میزدیم و میفتادیم تو جاده اصلی. دور وحشتناک عجیب و جسورانه ای زدم. تو خیابون که خیلی شلوغ بود در خلاف جهت حرکت کردم که صدای سوت پلیس بلند شد ولی وقتی دید ما بچه‌ايم! شروع به خندیدن کرد و چیزی نگفت.

قبل رشت وایستادیم تا براي ناهار كباب درست كنيم. همه چی آماده بود به غير از آتيش و مشکل اینجا بود که آتیش نگرفت. تمام کبابها فقط سیاه شدن يا روشون خیلی کم پخت. هر کاری کردیم نتونستیم به آتیش جون بدیم. از یکی دیگه آتیش قرض کردیم ولی وقتی کبابها رو مستقر کردیم اون آتیشم خاموش شد. باد خیلی شدیدی بود، همه آدمهاي اونجا جمع کردن رفتن. ما هم کبابایی که هزار بار ریخته بودن و پر خاک و خاکستر شده بودن رو از سیخها کندیم ریختیم تو قابلمه و راه افتادیم. تصمیم گرفتیم تو یه قهوه خونه بدیم کبابهارو بذارن رو آتیش.

بالاخره تصمیم نهاییمون رو گرفتیم تصمیم این شد که بریم لاهیجان. وارد یه جاده فرعی بسیار زیبا و خلوت شدیم. همون اوایلش یه قهوه خونه دیدیم که بالاخره کبابهارو تونستیم بپزیم. خيلي خوشمزه شده بودن و بااينكه که گاهی سنگي به دندون میخورد ولی چسبید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1392ساعت 18:32  توسط سارا  |