به همان ميزان كه قادر باشيم عشق بورزيم، و به همان ميزان كه قادر باشيم، احساسات عاشقانه زندگيمان را به ياد آوريم، به همان اندازه هم قادر خواهيم بود بدون اينكه حقيقتا بميريم، از دنيا برويم. ذره ذره عشقي كه آفريده‌اي، همان طور سر جايش قرار دارد و همچنين برگ برگ خاطراتي كه رقم زده‌اي. تو تا ابد در قلب تمام آدمهايي جا داري كه در زمان زنده بودنت، لمسشان كردي، و بهشان توجه كردي. مرگ به زندگي خاتمه ميدهد نه به رابطه.

+ نوشته شده در  شنبه 21 تیر1393ساعت 11:57  توسط سارا  | 

- او تا آخرين لحظه زندگي اش به اين وفادار ماند كه هرگز شغلي را انتخاب نكند كه به واسطه انجامش به استثمار ديگري بپردازد و هرگز به خودش اجازه ندهد كه از عرق جبين ديگران پول دربياورد.

 

- به هيچ وجه "ديگر خيلي دير شده" نداريم. او خود تا لحظه خداحافظي، مدام در حال تغيير و دگرگوني بود.

 

- آيا حقيقتا تا به حال مرشدي داشتيد؟ انساني كه شما را علي رغم خامي و بي تجربگي‌تان بسان شيئي گران‌بها نظاره كند؟ بسان جواهري كه مي‌تواند با كمك جلاسنجي به نام گوهر فرزانگي تغيير شكل دهد، و تبديل به تلالويي پرفروغ شود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 تیر1393ساعت 16:41  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- پيري صرفا فرسودگي نيست. پيري رشد و بزرگي است. مثبتهايش از مثبتهاي مقوله‌ي مرگ نيز بيشتر است. زيرا به اين ادراك ميرسي كه ميخواهي بميري، در نتيجه زندگي بهتري را زندگي خواهي كرد.

 

- ميداني اين طرز تفكر به چي بر ميگردد؟ زندگيهاي نارضايتمندانه. زندگيهاي بدون دستاورد كافي. زندگيهاي خالي. زندگيهاي بدون معني و مفهوم. چون اگر تو معنا و مفهومي در زندگي‌ات پيدا كني، هرگز نميخواهي به گذشته برگردي. دلت ميخواهد رو به جلو حركت كني و پيش بروي. دلت ميخواهد چيزهاي بيشتري ببيني، كارهاي بيشتري انجام دهي.

 

- بايد نقاط قوت، واقعي، و زيباي زندگي الان‌ت را بيابي.  بازگشت به  گذشته فقط تو را به رقابت و مقايسه واميدارد. و سن و سال به هيچ وجه مقوله‌اي رقابتي نيست.

 

- واقعيت اين است كه بخشي از وجود من همه‌سن‌وسال است. من سه ساله‌ام، پنج ساله‌ام، سي‌وهفت‌ساله‌ام، پنجاه ساله ام و ... من همه اين سنها را گذرانده ام.

 

- چگونه ميتوانم به سن تو حسادت بورزم در حاليكه خودم آن را گذرانده‌ام؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 تیر1393ساعت 18:6  توسط سارا  | 

خلاصه كتاب:

پيتروسپينا، قهرمان داستان كه يك سوسياليت فعال است، ‌پس از فرار به خارج از كشور، با تغيير چهره به چهره يك كشيك به ايتاليا بازميگردد تا انقلاب جديدي تشكيل دهد كه در نهايت ناموفق مي‌باشد. و تنها كاري كه مي‌تواند بكند اينست: 1- زنده نگهداشتن الگوها و الگو بودن؛ 2- زنده نگاهداشتن حوادث؛ 3- منتظر شرايط مناسب بودن، يعني هر كاري را سر جاي خود كردن.

تكه‌هايي از كتاب:

- زندگي ما همه جنبه موقت دارد، همه فكر ميكنند كه زندگي در حال حاضر زندگي نيست و فعلا بايد سوخت و ساخت. و نيز فعلا بايد حقارت را تحمل كرد. و ليكن اين همه موقتي است. و بالاخره يك روز زندگي واقعي شروع خواهد شد. بلي، يك روز! ما خويشتن را براي مردن آماده مي‌كنيم. مردن با اين حسرت كه زندگي نكرديم. گاهي اين فكر مرا به ستوه مي‌آورد كه آدم بيش از يك بار به دنيا نمي‌آيد. و اين عمر يكباره و منحصربفرد را نيز دايم در موقت بودن و در انتظار روزي به سر مي برد كه زندگي واقعي شروع شود. باري، عمر به همين شيوه مي‌گذرد. هيچكس در حال زندگي نميكند. و هيچكس نيست كه بتواند آنچه را كه در روز انجام داده است، به حساب دارايي مثبت خويش بگذارد. هيچكس نيست كه بتواند ادعا كند از فلان لحظه و فلان موقع زندگي من شروع شده است. بايد گفت از امروز ديگر كافيست.

- دولت يك دست دراز دارد و يك دست كوتاه. دست دراز به همه جا مي‌رسد و براي گرفتن است. دست كوتاه براي دادن است، ولي فقط به كساني مي‌رسد كه خيلي نزديكند.

مرداد 82

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 تیر1393ساعت 13:49  توسط سارا  | 


الف- دوره "روانكاوي و فرهنگ" دكتر توسركاني كه هر دو هفته يك بار در دانشگاه تهران حضورا برگزار ميشد. در حال حاضر اطلاع ندارم. ميتوانيد فايلهاي صوتي (و متني) آن را از طريق لينكهاي زير دنبال كنيد:س

http://www.khorshid.info/ravankavi-va-farhang
http://www.khorshid.info/q/Ravankavi-va-Farhang/

ب-دوره هاي مختلف معتبرترين دانشگاههاي دنيا كه در سايت زير ارائه ميگردد:س
https://www.coursera.org

اين دوره ها رايگان بوده و در صورت موفقيت در تمارين و كوييزها مدرك ارائه ميشود، هر چند مدرك خيلي معتبري نيست، ولي ميتوانيد در رزومه خود اشاره كنيد. لازم نيست حتما آنلاين شركت كنيد. ميتوانيد فايل هر جلسه را دانلود كرده و با برنامه خودتان هماهنگ كنيد.

كافيست وارد سايت شويد و بعد از تعريف يوزر و پسوورد، در دوره هاي مورد علاقه خود ثبت نام كرده و هر هفته برنامه دوره را دنبال كنيد. اين كلاسها به زبان انگليسي هستند و در تقويت زبان انگليسي بسيار مفيدند.

تا چندي پيش اين سايت براي ايرانيان فيلتر شده بود كه خوشبختانه رفع گرديد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 تیر1393ساعت 12:43  توسط سارا  | 

“Harvie Krumpet” is a film directed by Adam Elliot. The movie and his another movie "Mary and Max" bring to mind thoughts and ideas of Michel Foucault.

The background music was so nice. Lillian, the mother of Krumpet, was extremely funny. The film was similar to “Mary and Max” in atmosphere, characters and content, however I think the plot of “Mary and Max” was more interesting. In “Mary and Max”, there was strong discussion between two people who did not know each other.

In “Harvie Krumpet”, there are some strong points:

1. Small things can lead us to pleasure.

2. The film is not based on perfectionism. It is so real and simple.

3. It places emphasis on irrational aspects of humans' life. For example, during his life, Krumpet found some facts that were neither fundamentally valuable nor reasonable, but those facts were very important for him. For example: "There are three times more chickens in the world than humans." All people believe things that are not useful or logical, but they are integral part of human nature. Since we are not aware of them, we think those beliefs are not existent. The movie depicts it effectively.

Briefly, the film was worth watching.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 تیر1393ساعت 20:44  توسط سارا  | 

كتاب "تفكر منفي" از جمله كتابهايي بود كه هميشه تو ذهنم ميمونه و بهش مديونم. اين كتاب رو اتفاقي تو كتابخونه دانشگاه پيدا كردم. همون ماه اولي كه رفتم دانشگاه و بشدت با خودم درگير بودم. دقيقا 18 سال و نيم داشتم. دوران نوجواني‌ام را گذرانده بودم، بي آنكه بحران آن را حلاجي و حل كرده باشم و اين بحران حل‌نشده باعث رنج عظيمي در من شده بود. (1)

اين كتاب محرم راز من شد. خيلي منظم حرف ميزد، اول درباره خود بيماري و بعد درمان آن. من به راهكارهايش عمل كردم. به استقبال ترس رفتم، افكارم را يادداشت كردم؛ حس بخشش و سپاسگزاري را تمرين كردم؛ جايي براي خنده و خلاقيت در زندگي‌ام باز كردم و ... . كمكم كرد تا ذهنم رو مرتب تر كنم، خودم و مشكلم رو بهتر بشناسم و تاحدي درد و رنجم رو تسكين بدم.

سالها بعد بازم اتفاقي اين كتاب را در مغازه‌اي در انقلاب كه كتاب كهنه ميفروخت پيدا كردم. مثل ديدن يه دوست خيلي صميمي و قديمي بود! سريع خريدمش. اين كتاب هميشه در خاطرم باقي خواهد ماند و بهش مديونم.

پاورقي: من سيستم آموزش و پرورش را مسئول اين رنج دانسته و آن را يك خائن ميدانم و نخواهم بخشيد. دقيقا در دوران نوجواني و زماني كه بايد بينديشي درباره خودت، دنيا، مردم و جامعه، آموزش و پرورش برايت برنامه‌ريزي كرده است تا سعي كني از عهده حجم سنگيني از دروس فيزيك، رياضي، شيمي، عربي و ... بربياي تا بتوني سرانجام با گذشتن از سد رقيبانت، جام كنكور را بربايي و به سعادت دنيا و آخرت نائل شوي ...

پاييز 82

+ نوشته شده در  شنبه 7 تیر1393ساعت 12:23  توسط سارا  | 

داستاني كوتاه از اميرحسن چهل تن

بهترين داستان كوتاهي كه تاكنون خانده‌ام بود و واقعا اشك من رو درآورد. اين داستان رو از كتاب "داستانهاي محبوب من" علي اشرف درويشيان و رضا خندان (مهابادي) خوندم. در اين كتاب هم داستان و هم نقد به آن آورده شده است. جالبه كه اين دو نفر هم نقدي به اين داستان وارد نكرده بودند.

داستان كاملا رئاليستي است، سبك مورد علاقه من. بيشترين حجم داستان گفتگوست و اساسا با گفتگو آغاز ميشود. گاهي برخي توصيفها هم هست كه خيلي بجا و اندازه هست.

داستان مادر پيري است كه 8 سال در انتظار بازگشت پسرش از جنگ است. و زمانيكه در آخرين ليستها نيز اسم پسرش بعنوان اسراي آزاد شده اعلام نميشود، دچار نوعي توهم و جنون ميشود؛ براي پسرش دنبال كار ميگردد، دنبال عروس ميگردد، پارچه قيچي ميزند و تمام آرزوهاي ممكن و محتمل يه مادر براي پسر را در عالم توهم اجرا ميكند. بعد از مدتي خسته ميشود و ميفهمد كه بازگشت پسرش محال است و در نهايت همسايه‌ها جسد او را در خانه‌اش پيدا ميكنند.

اين داستان به چند دليل فوق‌العاده بود: توصيف رابطه همسايه‌ها هم از لحاظ فضولي و غيبت و هم از لحاظ دلسوزي؛ آدمهاي عادي با لحن و زبان بسيار ساده اين داستان را مي‌سازند؛ داستان از لحاظ بيان احساس، پيام اجتماعي، موضوع و تناسب ابعاد گوناگون عاليست؛ بيان يك "حس مشترك" و نقد به "جنگ" اين داستان را بسيار حائز اهميت ميسازد.

22 ارديبهشت 91

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 تیر1393ساعت 19:39  توسط سارا  | 

گاهي همديگر را ميبينيم،‌

در عمق شب؛

در كوچه‌پس‌كوچه‌هايِ بن‌بستِ درد، تب و تهوع؛

مرگ را مي‌گويم؛

آنطور كه مي‌گويند نبود،

سفيدِ سفيد بود.

شايد جنسش يكي بود با جنس خدا، عشق و آرامش

شايد از زندگي بهتر بود ...

 

14 خرداد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 تیر1393ساعت 18:0  توسط سارا  | 

داستاني است كه با زبان ساده و نمادين واقعيات بسيار مهمي را به تصوير ميكشد. بيشتر به جريانهاي ماركسيستي اشاره دارد. اما به طور كلي بسياري از تكه هاي آن براي بازيهاي سياسي صدق ميكند. خوكها نماد رهبران فكري، گوسفندها نماد توده جاهل، سگها نماد نيروي نظامي و سركوبگر و ... هستند.

به زبان ساده يك انقلاب و انحراف آن، سواستفاده هاي دولت از مردم، دروغها و سياستهاي دولت، نحوه تحميق مردم، زودباوري و جهل مردم را توضيح ميدهد. وجود دشمن، توطئه و عامل سوم كه دولت تمام تقصيرهايي كه از عهده آن برنمياد را به آنها نسبت ميدهد؛ استفاده از عامل مذهب كه دولت به آن اعتقاد ندارد، ولي براي استعمار مردم استفاده ميشود؛ ديكتاتوري و تك‌حزبي‌بودن، وجود نيروي سركوبگر نظامي همگي به زبان ساده به تصوير كشيده ميشوند.

اسفند 90

+ نوشته شده در  جمعه 30 خرداد1393ساعت 12:54  توسط سارا  | 

 

اين مورد را تعريف ميكنم، فقط به اين دليل كه شايد برخي اطلاعات آن در مورد اخذ شناسنامه در شرايط خاص، به درد شما هم بخورد.

 

علي پسر سه ساله‌اي هست كه شناسنامه نداره. قبل اينكه علي به دنيا بياد با سه ميليون تومن معامله ميشه. تنها شانسي كه آورد اين بود كه طرفي كه بچه رو ميخرن اون رو به عنوان فرزند ميخان، چون بچه‌دار نميشن و واقعا مثل بچشون ازش نگهداري ميكنن. اما اتفاقات پيش‌بيني نشده‌اي علي رو در موقعيتي بحراني قرار ميده. در هنگام تولد قرار بوده كه گواهي ولادت به نام مادر و پدر جديد گرفته شود. اما با مشكوك شدن پرسنل بيمارستان و پي بردن به ماجراي معامله، گواهي ولادت صادر نميشود. پدر و مادر واقعي بچه هم با قلبي پر از اندوه ناپديد ميشوند. و اما اتفاق بدتري كه در راه است اينست كه پدر جديد بعد از دو ماه در سانحه تصادف فوت ميكند. بعد از سه سال تاكنون هيچ نتيجه موفقي در زمينه شناسنامه حاصل نشده است.

 

موارد زير جهت كسب شناسنامه در چنين موقعيتي شايد براي شما هم مفيد باشد.

1- تنها راه قانوني، مراجعه به دادسراي شماره 25، اداره سرپرستي هست. اين اداره واقع در كريم‌خان زند، خيابان ايرانشهر هست. پس از مراجعه به دادسرا دادخواستي تنظيم ميشود كه خوانده آن اداره سرپرستي مي‌باشد. و بعد از تشكيل دادگاه، دادگاه نسبت به اين موضوع تصميم ميگيرد. اين احتمال هست كه فرزند به بهزيستي تحويل داده شود يا به خانم بعنوان امين.

2- چندي پيش درباره قانونِ دادن فرزند به زنان مجرد مواردي مطرح شد كه لازم بذكر هست كه اين قانون هنوز تصويب نشده است و در شوراي نگهبان در حال بررسي است. از طرفي در صورت تصويب، زنان مجرد تنها فرزند دختر را ميتوانند به عنوان فرزند بپذيرند. در ضمن در اين حالت به زن مجرد "مادرخوانده" اطلاق نميشود. بلكه در اين حالت او را "امين" مينامند.

3- قبل از اينكه سرپرستي فرزندي به امين يا پدر و مادر خوانده داده شود، كودك بايستي در سازمان بهزيستي بوده باشد.

4-يك سري راههاي غيرقانوني هست كه پرهزينه و پرخطر هستند و هيچ تضميني هم در آنها براي كسب شناسنامه نيست. براي مثال 1) كسب گواهي ولادت جعلي از ماماي يك روستاي دورافتاده و به همراه 4 شاهد. 2) خروج غيرقانوني كودك از مرز و برعهده گرفتن حضانت بچه در كشوري ديگر. 3) دادن شيريني! به فردي در سازمان ثبت احوال.


English
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 17:28  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- ميداني بودايي‌ها چه ميگويند؟ به هيچ چيزي چنگ نزن، زيرا كه همه چيز ناپايدار و موقتي است.

 

- يك حس را در نظر بگير. عشق به يك زن، غم از دست دادن يك عشق، يا همين چيزي كه الان دارم با آن دست و پنجه نرم ميكنم، ترس از بيماري لاعلاج و دردش. اگر حسهايت را خفه كني و كاملا احساسشان نكني، اگر به خودت اجازه ندهي كه تا آخر با آنها بروي، تا ته حسهايت، هرگز قادر نخواهي شد، به مرحله رهاسازي و انفصال برسي.

 

- تو خيلي درگير احساس ترس شده اي. از درد ميترسي،‌ از غم و غصه ميترسي، از آسيب احتمالي عشق و عاشقي ميترسي. فقط در يك صورت ميتواني حسهايت را تمام و كمال تجربه كني. اينكه خودت را وسطشان پرت كني. اينكه به خودت اجازه بدهي داخلشان شيرجه بزني. طوريكه حتي سرت هم زيرشان فرو برود. در اين صورت معني درد را درك ميكني. معني عشق را، غم را. و فقط آن لحظه است كه ميتواني بگويي آهان، بسيار خب، من اين احساس را تجربه كردم. به تمام معني اين حس را درك كردم. حالا بايد لحظه‌اي از اين حس جدا شوم. اجازه بده اشكهايت سرازير شود.

 

- ميخواهم در آرامش بميرم. نميخواهم جهان را با ترس ترك كنم. ميخواهم بدانم چه اتفاقي دارد ميفتد. آن را بپذيرم. به صلح و صفا و آرامش برسم. و آن وقت رها كنم. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 13:8  توسط سارا  | 

- ايثارگري و قهرمان‌سازي به زعم همه جلوه هاي درخشان شخصيتي، پاسخگوي مسائل واقعي بشري نيست. چرا كه در عين حال به جزم‌انديشي و حقانيت ويژه‌اي مي‌انجامد كه ميتواند پيامدهاي فاجعه‌بار انساني همراه آورد.

 

 -طرز فكري كه خود را برحق مي‌داند، ناگزير نافي مخالف خود است و خواهان نابودي هر آن كس كه دشمن بداند.

 

- از زبان يكي از زندانيان به نام رقيه: به تجربه ديدم كه از خون كساني كه رفتند هزاران لاله نروئيد و با مرگشان جامعه به آگاهي مورد نظر ما نرسيد. گر چه اين جانبازي‌ها در برانگيختن شور انقلابي مردم در برچيدن ديكتاتوري شاه كم تاثير نبود، ولي با شرايط جامعه متناسب نبود.

 

كتاب دادِ بي‌داد نوشته ويدا حاجبي تبريزي است كه مربوط به نخستين زندان زنان سياسي مي‌باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 24 خرداد1393ساعت 10:53  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- اين مطلب وقتي برايم روشن شد كه مريض شدم، اگر تو حمايت، عشق، توجه و نگراني خانواده ات را نداشته باشي، اصلا و ابدا هيچيِ هيچي نداري. خانواده همان امنيت معنوي، امنيت جان و روح است.

 

- اگر ميخواهي تمام و كمال مسئول انساني ديگر باشي، اگر ميخواهي ياد بگيري چگونه عشق بورزي، و پيوند عاطفي قوي‌اي داشته باشي، پس لازم است كه بچه‌دار شوي.

 

- دستاوردهاي من از ازدواج اينهاست: امتحان ميشوي، خودت را ميشناسي، ديگري را ميشناسي،‌ و اخلاق و رفتارت را تغيير ميدهي تا ببيني آيا ميتواني شرايط جديد را بپذيري يا نه؟

 

- چند تا قانون درست و حسابي و واقعي درباره عشق و ازدواج بلدم، اگر به ديگري احترام نگذاري، مشكل پيدا ميكني، اگر توافق و مصالحه بلد نباشي، مشكل پيدا ميكني. اگر بلد نباشي درباره آنچه كه بينتان اتفاق ميفتد، آزادانه و راحت حرف بزني، مشكل پيدا ميكني. و اگر ارزشگذاريهايتان يكسان و مشترك نباشد، مشكل پيدا ميكنيد.

+ نوشته شده در  جمعه 23 خرداد1393ساعت 13:19  توسط سارا  | 

 

اين نمايشگاه درباره وسايل مدرسه، نوشت‌افزار، كتاب، اسباب‌بازي و لباس بود كه در دوران مختلف تاريخ ايران براي كودكان مورد استفاده بوده است. كلا دو سالن و دو اتاق بود. اين نمايشگاه ميتواند براي كساني كه به بررسي و تماشاي كالاهاي فرهنگي در دوران مختلف تاريخي ايران علاقمند هستند، جالب باشد. البته نمايشگاه جامعي نبود كه همه دوران را و بصورت مفصل پوشش دهد. تا حد زيادي به موزه‌هاي مردم‌شناسي مشابهت داشت.

زيباترين جلوه اين نمايشگاه، محوطه بيروني آن بود كه محيط بسيار آرام و پردرختي بود.

جهت بازديد تا پايان خرداد ماه فرصت هست.

آدرس: م بهارستان-خ دانشسرا- باغ موزه نگارستان و ساعت بازديد: همه روزه به غير از دوشنبه‌ها ساعت 9 تا 17-مبلغ بليط: 3000 تومان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 22:27  توسط سارا  | 

 

 

نااميدكننده‌ترين ننگها، ننگ آن ناداني‌ست كه گمان مي‌كند همه چيز را مي‌داند و در نتيجه به خودش اجازه آدمكشي مي‌دهد.

 

ارديبهشت 87

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 خرداد1393ساعت 11:52  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- همه مي دانند كه خواهند مرد، اما آن را باور ندارند. اگر باور داشتيم، كارها را طور ديگري انجام ميداديم.

 - راه بهتري هم وجود دارد. باور كردن مرگت و آماده كردن خودت براي آن، در هر لحظه. اين بهتر است. روشي كه به حق ميتواند، تو را در طول زندگي ات كاملا درگير زيستن بكند.

- دستاوردهاي موري در آخرين ماههاي زندگي‌اش روي كره زمين وراي همه مذاهب گوناگون بود، دستاوردهايي كه در اثر رويارويي با مرگ به آنها رسيده بود.

- اگر چگونه مردن را ياد بگيري، چگونه زيستن را هم فرا خواهي گرفت.

- در رويارويي با مرگ، از كل مشغله‌هايت دور ميشوي، و روي ضروريات تمركز ميكني. وقتي به اين ادراك ميرسي كه خواهي مرد، به همه مسائل با ديد متفاوتي نگاه ميكني.

- اموري كه زمان زيادي صرفشان ميكني، همه اين كارهايي كه انجام ميدهي، آنقدرها هم مهم نيستند. كمي هم به معنويت بينديش.

- از آنجايي كه ميدانم وقتم رو به اتمام است، به سمت طبيعت كشيده شده‌ام، گويي اولين بار است كه دارم آن را ميبينم. كوشيدم با آهسته كردن سرعت زندگي‌ام، گذر زمان و فصول را ببينم.

- آرزويي كه موري براي يك فرد با رنج و درد بسيار ابراز كرد: "اميدوارم بتواني در ميان غم و اندوه و رنج به قدرتي شفابخش دست پيدا كني. "

- خوب است كه انسان در لحظاتي از روز براي خودش دلسوزي كند و اشك بريزد، ولي نبايد تمام وقت خود را به اين موضوع اختصاص دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 12:47  توسط سارا  | 

"پروردگارا به من صبر عنايت فرما. همين حالا!"

اورن آرنولد

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 خرداد1393ساعت 16:1  توسط سارا  | 

بعضي كتابها هستن كه خوندن يا نخوندنش خيلي فرقي نميكنه.

بعضي كتابها تاثيرشون كوتاه مدته.  

بعضي كتابها براي شب امتحانن.

بعضيشون براي اينن كه سرگرمت كنن.

بعضياشون معلومات عمومي‌ت رو زياد ميكنن.

بعضي كتابها پر از زيبايي‌ان.

بعضياشون حس خوبي به جا ميذارن.

بعضيشون كاربردين و راه‌حلي براي مشكلي جلوي پات ميذارن.

بعضي كتابها دقيقا ميزنن به هدف و جواب سوال و مسئله‌ت رو ميدن.

بعضي كتابها بهت ايده ميدن.

بعضي كتابها تو رو به چالش ميكشن؛ تو رو به فكر ميندازن.

بعضيشون زماني كه نميتوني با كسي حرف بزني باهات حرف ميزنن، كمكت ميكنن خودتو بهتر بشناسي و آروم بشي.

و گاهي بعضي كتابها هستن كه يه عمر بهشون مديوني.

+ نوشته شده در  جمعه 16 خرداد1393ساعت 11:13  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- آنچه كه ميتواند به زندگي‌ات معني و مفهوم ببخشد، وقف خودت در راه دوست داشتن و عشق ورزيدن به ديگران است، وقف خودت به جمعيت اطرافت و وقف خودت به خلق پديده‌هايي كه به تو انگيزه و مفهوم بدهد.

 

- نميتوانم از حساب بانكي‌ام پول بردارم، نميتوام آشغالهايم را دور بيندازم. اما ميتوانم اينجا بنشينم و همراه با اندك زمان باقي مانده‌ام كه رو به اتمام است، به چيزهايي بينديشم و بنگرم كه به نظرم در زندگي مهم است. هم وقت انجام اين كار را دارم و هم دليل و انگيزه‌اش را.

 

- انگار حالا كه خودم هم دارم درد ميكشم و رنج ميبرم، احساس ميكنم بيش از پيش به مردمي نزديك شده‌ام كه آنها هم درد ميكشند و رنج ميبرند.

 

- شايد مرگ بزرگترين متعادل‌كننده و همسان‌كننده باشد، همان پديده‌اي كه در نهايت افراد غريبه و بيگانه را وادار ميكند كه قطره اشكي براي همديگر بريزند.

 

- بزرگترين دستاورد بيماري‌ام اينست: مهمترين چيز در زندگي اين است كه ياد بگيريم، يك، چگونه امواج عشق را بيرون بفرستيم و دو، چگونه امواج عشق را پذيرا باشيم.

 

- عشق برنده ميشود؛ عشق هميشه برنده ميشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 خرداد1393ساعت 11:18  توسط سارا  | 

زندگي شگفت انگيز است، نه از اين لحاظ كه قشر لجن حيوانيت آن ضخيم و پرحاصل است، بلكه از اين رهگذر كه از زير اين قشر، با همه اين احوال، پيروزمندانه جوانه هاي روشن سلامت روح، پاكي و نيكي و انسانيت نمو ميكنند و سر برون مي آورند و اين خود اميد استواري در قلوب ما توليد ميكند كه بالاخره به رستاخيز و زندگي روشن و انساني نايل خواهيم گشت.

بهمن 82

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 13:39  توسط سارا  | 

اپيكوروس، فيلسوف پيش از ميلاد فلسفه را معادل سلامت نفس ميدانست:

"نه آنكس كه جوان است، بايد در تحصيل و مطالعه فلسفه تاخير كند؛ و نه آنكس كه پير شده است بايد از مطالعه خويش، خسته و بيزار شود. زيرا تامين سلامت نفس هرگز براي هيچكس نه زود است و نه دير."

 

به عقيده اينجانبِ حقير، فلسفه و انديشه است كه اساس يك جامعه است و آن را به اوج يا سقوط مي‌كشاند. متاسفانه در جامعه ما به جاي اينكه فلسفه از نيازهاي آن نشئت بگيرد، فلسفه بيشتر به بررسي، تفسير و مطالعه انديشه‌هاي فلسفي جوامع ديگر مي‌پردازد.

فلسفه و انديشه‌اي كه از بطن يك جامعه بيرون آمده باشد،‌ مي‌تواند به حل مشكلات آن جامعه ياري رساند و به توسعه آن كمك نمايد.

فيلسوف و انديشمند بايستي قابله‌ي زمان خويش باشد، نه تزريق كننده فكر و انديشه‌هايي كه لزوما در جامعه كاربردي ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 خرداد1393ساعت 21:3  توسط سارا  | 

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

فرهنگ و سنت حاكم بر روي ما اين ديد را به مردم القا نميكند كه نسبت به خودشان احساس خوبي داشته باشند. ما درسهاي اشتباه را آموزش ميدهيم. و تو بايد خيلي قوي باشي كه بتواني بگويي اگر سنت برايت كاربرد ندارد و به دردت نميخورد خب ولش كن.

موري با عمل راستين به اين جملات فرهنگ و سنت خاص خودش را بسط داده بود. گروههاي مباحثه، پياده‌روي، دوستان و رقص با آهنگهاي دلخواه در كليساي ميدان هاروارد. او پروژه اي را به نام گرين هاوس آغاز كرده بود كه در راستاي رشد سلامت ذهني افراد بي بضاعت فعاليت ميكرد. به منظور يافتن ايده هاي نو براي كلاسهايش كتاب خواند،‌ همكارانش را ملاقات كرد، رابطه‌اش را با شاگردان قديمي ادامه داد. و با دوستاني در اقصي نقاط جهان نامه‌نگاري كرد. زمان بيشتري به غذاخوردن و مشاهده طبيعت اختصاص داد. و وقتش را جلوي تلوزيون يا فيلمهاي اكران شده هفتگي سينماها هدر نداد. او تاري حمايتي به دور خود تنيده بود، تاري شامل فعاليتهاي انساني: گفتگو، تداوم ارتباط، عشق و محبت.

موري معتقد بود بايد خرده فرهنگهاي خودمان را خلق كنيم. يعني نحوه فكر كردنمان و ارزش گذاريهايمان را بايد خودمان انتخاب كنيم. نميتوان به هر كس يا هر جامعه اي اجازه بدهي كه ارزشها و افكارت را تعيين كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 خرداد1393ساعت 11:42  توسط سارا  | 

مهمترين چيزي كه در گشت سه روزه در ارمنستان توجهم را جلب كرد، آثار بسيار زيباي هنري بود كه از سنگ تراشيده شده بودند. در سرتاسر شهر ايروان، يادبودهايي سنگي از پيكر افراد مشهور و تاثيرگذار از جمله هنرمند، نويسنده، كارآفرين، صنعتگر، خيّر و ... به زيبايي تمام به نمايش درآمده بود. گاهي حتي نيمكت‌ها، سردر مغازه‌ها و آبخوري‌هايي ديده مي‌شد كه حاصل هنر سنگ‌تراشي بود.

 

در طول مسير زميني ايروان يادبودهايي به صورت تك تك به چشم مي‌خورد كه خيلي از مسافران دائمي در مورد آن اطلاعاتي نداشتند. اين يادبودها كه بي نهايت زيبا هستند، به ياد درگذشتگان سوانح رانندگي و در محل سانحه ساخته شده اند.

 

واقعا از سليقه و جزييات هنري به كار رفته در ارمنستان لذت بردم. شيوه گلكاري باغچه ها، يادبودهاي سنگي و حتي گاهي ناودان برخي خانه‌ها، انسان را لبريز از حس هنر و زيبايي مي كرد.


English
+ نوشته شده در  جمعه 2 خرداد1393ساعت 21:52  توسط سارا  | 

تكه‌هايي زيبا از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

موري سوالات زير را از شاگردش ميچ مي‌پرسد. سوالاتي كه هر انساني در هر مرحله‌اي از زندگيش مي‌تواند از خودش بپرسد ....

آيا كسي را پيدا كرده‌اي كه قلبت را با او سهيم شوي؟

آيا داوطلبانه و بدون چشمداشت كاري براي جامعه‌ات انجام مي‌دهي؟

آيا با خودت در صلح و آرامش به سر مي‌بري؟

آيا تلاش مي‌كني همان انساني باشي كه مي‌تواني باشي؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 اردیبهشت1393ساعت 18:18  توسط سارا  | 

كتاب "سه شنبه ها با موري" كه از بهمن ماه سال گذشته شروع به خوندنش كردم بالاخره ديروز تموم شد! اين كتاب يكي از بهترين كتابهايي بود كه در تمام زندگيم خوندم و خوندنش رو به همه توصيه ميكنم، هر چند ميتونم يه ايرادهايي هم ازش بگيرم. :)

از كتابهايي بود كه بيشتر قسمتهاش رو به خاطر اهميتش علامت زدم. و دوست دارم به تقليد از خود كتاب هر سه شنبه تكه هايي از اين كتاب رو در وبلاگم بذارم. شايد براي كساني كه وقت زيادي براي مطالعه ندارند مفيد واقع بشه.



زبان داستان ساده و روان است و ترجمه خوبي از خانم ماندانا قهرمانلو در اين كتاب ارائه شده است.

كتاب ماهيت فلسفي دارد كه مباحث آن در ميان گفتگوهاي ميان استاد جامعه شناسي (موري) و شاگردش (ميچ آلبوم) مطرح مي‌شود. موري به دليل بيماري كشنده ASL روز به روز بيشتر ناتوان تر مي شود. ميچ آلبوم كه نويسنده اين كتاب است، بعد از 16 سال استاد قديمي خود را در حالت بيماري شديد مي يابد و با او درباره مهمترين مباحث حيات از جمله مرگ، ترس، پيري، حرص و طمع، پول، دلسوزي به حال خود، افسوس ها و حسرت‌ها، احساسات، عشق، ازدواج، خانواده، بخشش، زندگي معنادار و آداب و سنن سخن مي‌گويد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 0:36  توسط سارا  | 

اين كتاب نوشته ناهيد طباطبايي از نشر چشمه است. در كل بخوام بگم كتاب معمولي‌اي بود، يعني فوق العاده نبود. البته واقعا در زمينه كتاب خيلي سخت گيرم!

بحران دوره چهل سالگي موضوع اصلي داستان هست. عشق بي نتيجه‌اي كه در سنين جواني بوده و در سن 40 سالگي با اينكه زن داستان متاهل هست، دوباره فرصت بروز پيدا مي‌كند. و همزمان ايجاد حس نارضايتي از كم‌رنگ شدن استعدادها و علايقي كه در جواني در زمينه موسيقي داشته است.

موضوع داستان جالب بود، هر چند مي‌توانست بيشتر توسعه پيدا كنه و عميقتر باشه. زبان نگارش داستان ساده و قابل فهم هست، اما هيچ ويژگي خاص هنري ندارد.

تكه‌اي از كتاب كه جالب بود:

"اي كاش من هم عاشق چيزي بودم، عاشق چيزي كه فقط و فقط مال خودم باشد، عاشق يك كار، يك عشق مطمئن، عشق به چيزي كه به عواطفت جواب دهد، نگران آن نباشي كه پَسَت بزند، يا كمتر دوستت داشته باشد، يا ته بكشد."

16 مرداد 91
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اردیبهشت1393ساعت 19:36  توسط سارا  | 

 

اين كتاب نوشته نيكلاس بوت من و ترجمه مهدي قراچه داغي و از نشر اوحدي است.

اين كتاب چند تا نكته خوب داشت كه ميتواند در ارتباطات مفيد واقع شود:

براي برقراري ارتباط موثر خوب هست كه بدانيم از ارتباط چه ميخاهيم و در روش خود آنقدر تغيير بدهيم تا به خواسته خود برسيم. كار بيهوده اي است كه اگر عمل خود را بارها و بارها تكرار كنيم و منتظر نتيجه متفاوتي باشيم.

زبان تن در اولين برخورد خيلي اهميت دارد.

در فرايند ارتباط، پرسيدن سوال نشان از علاقمندي به ايجاد و ادامه ارتباط و بحث است.

سعي كنيم خاطره خوبي از خود بر جاي بگذاريم.

يك راه حل خوب براي ايجاد تبسم، استفاده مداوم از كلمه "عالي" در ذهن خودمان هست.

چيزي به نام شكست وجود ندارد. هر چه هست بازخورد هست.

براي ارزيابي ارتباطات خود پرسش اين سوالات مفيد است: تا چه اندازه احساس راحتي ميكنم؟ تا چه اندازه دوستانه هستم؟ تا چه اندازه راحت تماس چشمي برقرار ميكنم؟ به چه راحتي با اشخاص حرف ميزنم؟ تا چه اندازه ميتوانم زمينه هاي مشترك پيدا كنم؟ آن خويشتن ايده آل من كه ميخواهم همه آن را ببينند كدام است؟ بايد چه نگرشي داشته باشم تا بهترين من ممكنه را به نمايش بگذارم؟ آيا احساس و نگرش واقعي ام را نسبت به آن فرد نشان دادم؟

+ نوشته شده در  جمعه 5 اردیبهشت1393ساعت 19:30  توسط سارا  | 


"وسطهاي بهمن پارسال بود، همون چند روزي كه تهران برف اومد. از چند روز قبل دست درد داشتم، ولي چيز مهمي به نظر نمي‌رسيد. مثل دردهاي روزمره‌اي كه همه آدمها دارند. اما كم‌كم چشمهام شروع به درد كردند، خيلي درد داشت، طوريكه فقط جلو رو ميتونستم نگاه كنم. يعني خيلي نميشد چشمم رو بچرونم به راست و چپ! تار شده بودند و از همه خنده‌دارتر اين بود كه چشم راستم فقط يك خط نمي‌ديد و خيلي درد داشت. به نظر بامزه مي‌رسيد! سرِ كار، با يه دستمال كاغذي و چسب نواري باندپيچيش كردم و تبديلش كردم به سوژه‌اي براي طنز. به بچه‌ها گفتم: "من سمت راستم رو درست نميبينم، هر چقدر دلتون ميخواد شكلك دربياريد!" خلاصه كلي بهمون خوش گذشت!


چند روزي طول كشيد تا احساس كردم بد نيست برم دكتر! اون روز پنجشنبه 19 بهمن بود و چاره‌اي نداشتم جز اينكه برم اورژانس فارابي. خلاصه معاينه كردن و گفتن ويروسه، چند تا هم قطره دادند و اينطوري بود كه ظاهرا همه چي به خوبي و خوشي تموم شد.


اما نه! تموم نشد! تازه شروع شد.


صبح جمعه كه از خواب پا شدم نصف چشم راستم نمي‌ديد. به نظرم چيز مهمي نبود، يا عصبي شده بودم، يا آلودگي هوا يا خستگي زياد. به هر حال بي تفاوت بودم. تا اينكه رفته رفته تا شنبه عصر احساس خستگي شديد بهم دست داد، چشمام خيلي تار شده بودن و اين عصبيم مي‌كرد. يه كم مشكوك شدم! با يه سرچ كوچولو در اينترنت به نظر مي‌رسيد كه مشكل از چشم نيست و به جاي ديگه‌اي يعني مغز مربوطه و علائمم اسم يه بيماري ظاهرا ترسناك رو هم نشون ميداد.


تصميم گرفتم سريع برم متخصص مغز و اعصاب. حالا كلي طول كشيد تا يه متخصص مغز و اعصاب پيدا كنم؛ چون تا به حال با همچين موردي سر و كار نداشته بودم. يه ساعت بيشتر از وقت مطب نمونده بود، به سرعت خودم رو رسوندم و به عنوان آخرين بيمار ساعت 9 شب ويزيت شدم. ازم نوار چشم گرفته شد. هر چي ازش پرسيدم كه دكتر اين همون بيماري ترسناكه هست يا نه؟ نگفت. فقط گفت بايد 5 روز بستري بشي براي پالس‌تراپي. يه حسي بهم مي‌گفت همون بيماري ترسناكه هست.


تصميم گرفتم به لحاظ روحي خودم رو آماده كنم. چيزي به پدر و مادرم نگفتم. فقط گفتم بايد بستري بشم. فرداش كارهام رو جمع‌بندي كردم و دوشنبه بستري شدم تا يكشنبه بعد. مثل هتل بود، فقط اينترنت كم بود! يه سري كارهاي عقب موندم رو بردم بيمارستان. كلي مفيد بودم. اضافه‌كاري‌هاي شش، هفت ماه رو تو فرم وارد كردم. كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري" رو شروع كردم به خوندن، كلي شعر خطاطي كردم به مناسبت ولنتاين براي همكارام و دوستام. خوش مي‌گذشت! خانواده و دوستام هر روز يا بهم زنگ مي‌زدن يا ميومدن ملاقات. هم‌اتاقيم، دختر 16 ساله‌اي بود كه كلي سر به سرش مي‌گذاشتم، هواشو داشتم، از يكي از روستاهاي اردبيل اومده بود و هم‌زبان بودنمون براي اون تو اين شهر غريب قوت قلبي بود، بابت تومور خوش‌خيم در دهانش بستري شده بود. كم‌كم احساس مي‌كردم بيناييم داره بهتر ميشه.


تو اين مدت مجبور شدم به چند تا موضوع و سوال خيلي مهم فكر كنم. اگه باشم يا نباشم چه فرقي به حال دنيا مي‌كنه؟ به نظر مي‌رسيد اهميتي نداره! اگه الان بميرم يا اينكه 2 سال ديگه، يا 10 سال ديگه و يا 50 سال ديگه، چه فرقي مي‌كنه؟ به نظر مي‌رسيد هيچ فرقي نمي‌كنه! تو اين 28، 29 سال چه گلي به سر كي زدم؟ من فقط بيست و خرده‌اي سال، يعني بيشترين قسمت زندگيم، درس خوندم و يه جورايي وقت تلف كردم! اگه الان وقت مردنم باشه، چه حسرت‌هايي دارم؟ شايد اينكه زندگي رو خيلي سخت گرفتم؛ به احساسم خيلي فضايي براي پرواز ندادم؛ و زندگي برام مثل يه مسابقه بود!



تمام مدت حرف يكي از استادامون خيلي از ذهنم مي‌گذشت: "زندگي مثل طي‌كردن اتوبان تهران-كرج نيست! زندگي مثل گل‌كاري مي‌مونه."


بعد از بيمارستان، تشخيص همون بيماري به ظاهر ترسناك بود! اما واقعا ترسناك نيست، البته خداروشكر مال من از نوع خفيفه. من از بهمن پارسال با اون حمله‌ي خنده‌دار، ميزبان يه بيماري مهربان شدم، بيماري‌اي كه نه تنها قابل كنترل هست، ‌بلكه باعث ميشه سوال‌هاي بالا رو مدام براي خودم مرور كنم و بيشتر براي "گل‌كاري در باغچه‌ي اكنون" وقت بگذارم. گل‌كاري مي‌تونه يه مكث يك دقيقه‌اي در طول روز باشه، ميتونه كمك‌كردن باشه، مي‌تونه يه كار كوچك هنري باشه، شايد خطاطي، شايد نوشتن يه قطعه مطلب و هر چيز ديگري كه به آدم حس آرامش و رضايت بده."

+ نوشته شده در  جمعه 15 فروردین1393ساعت 14:6  توسط سارا  | 

باز كن پنجره را

و

در تك‌درخت حياط همسايه به تماشاي پاييز بنشين ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1392ساعت 18:20  توسط سارا  |