خواب در چشم ترم می شکند


بالاخره ديدمش ...

موي سفيد رو تو آينه!

نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 2:30 توسط سارا| |

تو اتوبوس نشسته بودم. يه پيرزني با كلي بارو بنديل سوار شد. نميتونست خودشو وسايلشو مديريت كنه. تو اتوبوس همه داشتيم نگاه ميكرديم. به گمونم از تنبلي بود كه هيشكي هيچ كاري نميكرد. تو يه لحظه از جام بلند شدم، رفتم باروبنديل رو يه جا بلند كردم، آوردم گذاشتم كنار صندلي خالي. و بي تفاوت نشستم جاي خودم. يهو صداي thank you،  thank you  از جاي جاي اتوبوس بلند شد. يه مرد پير كه تو ريشش فرو رفته بود و تريپ لمپني داشت، بهم اشاره‌اي كرد و انگشست شستش رو برد بالا! جمعيتي در حال تحسين من بودند!

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 6:51 توسط سارا| |

امروز اتفاق جالبي افتاد. چند وقتي بود خيلي اين و اون مي‌گفتن ديگه دير شده؛ هر چيزي وقتي و فصلي داره؛ چطور تو 10 سال گذشته هيچ عشقي نداشتي و ... . امروز تونستم شايد بعد از سالها، دوست‌داشتن رو دوباره احساس كنم. مردي كه در كنارش قدم بزني؛ هوات رو داشته باشه؛ برات از احساسات لطيف انساني حرف بزنه؛ و احساس كني داري بهش اعتماد ميكني. اين مرد دورگه، اسمش كوين بود. مودب و باوقار. شايد دوروبر 40 سال. ماجرا اينطوري شروع شد كه تو يه جاي خيلي خلوت و دور افتاده گم شده بودم و دنبال اداره بيمه بودم. تنها يه مرد دورگه اونجا داشت رد ميشد. اولش ترسيدم. ولي اون سلام داد. رفتم جلو ازش آدرس پرسيدم. گفت منم مسيرم همونه، تا يه جايي راهو بهت نشون ميدم. هزار تا فكر ناجور تو ذهنم چرخيد. گفتم واي الان بهم تجاوز ميكنه، ال ميكنه بل ميكنه. خودمو آروم كردم. گفتم سارا تجربه كن. تجربه راه رفتن با يه مرد آمريكايي و حرف زدن باهاش. به خودم گفتم هيچ اتفاق بدي نميفته. گفت كوين هستم؛ از آشنايي باهات خوشبختم. گفتم سارا هستم؛ منم خوشبختم. بينهايت بااحساس بود. وقتي اين حرفا رو مي‌زد، فك نميكردم داره دروغ ميگه و فردا چيزهايي كاملا برعكسش رو خواهد گفت، مثل تجربه‌هاي قبلي كه تو ايران داشتم. من از مشكلاتم از بدو ورود به آمريكا براش گفتم. خيلي دقيق گوش داد. بهم گفت وقتي با كسي حرف ميزني تو چشماش نگاه كن، چشمها حرف بيشتري براي زدن دارن. ازم معذرت خواهي كرد كه چرا حواسش نبوده و من از سمت ماشين‌رو خيابون دارم راه ميرم. سريع جاشو عوض كرد و گفت ببخش منو، بايد به خانمها احترام گذاشت. خيلي مودبانه پرسيد ازدواج كردي؟ گفتم نه. گفت دوست‌پسر داري؟ گفتم نه. گفت چطور ممكنه؟! تو بايد كسي رو داشته باشي تا باهاش قدم بزني. گفت براي تفريح چي كار ميكني؟ گفتم هيچي. گفت تو زيبا و صادق هستي. و گفت صداقت خيلي برام مهمه. رسيديم ايستگاه اتوبوس، وقت خداحافظي بود. گفت ميتونم شمارتو داشته باشم تا گاهي بهت زنگ بزنم. گفت بله. همون موقع اتوبوس اومد. بقلم كرد و گفت you are really sweat!، با من سوار شد، راهنماييم كرد و به راننده سپرد كه من رو تو جاي درست پياده كنه. بعد خودش پياده شد. واقعيتش ديگه فرصتي براي شماره دادن نبود. خدافظي كرديم و تمام. اما اين حس خيلي قشنگ بود. خيلي لطيف.

هميشه ميشه دوست داشت. دوست داشتن هيچ فصلي نداره.

نوشته شده در سه شنبه 13 آبان1393ساعت 23:4 توسط سارا| |

امروز در خيابان‌هاي شهر، به تماشاي پاييز نشستم ..... چه لذتي دارد تماشاي تغيير .....
نوشته شده در شنبه 5 مهر1393ساعت 4:6 توسط سارا| |

شنبه گذشته، رييس دانشكده مهماني ترتيب داده بود و همه اساتيد و دانشجويان دعوت بودند. در 40 روز اخير اين تنها اوقات فراغت من بوده است؛ چيزي كه در اين مهماني خيلي براي من عجيب بود اين بود كه استاد روش تحقيق كيفي كه يك خانم هست و يكي از همكلاسي‌ها (يك آقا) با شريك همجنس‌باز خود در اين مهماني شركت داشتند؛ در مورد اين موضوع قبلا فقط در كتاب‌ها خوانده بودم؛ هيچوقت از فاصله نزديك همچين چيزي را نديده بودم! جالب است كه اين آقا، پسر 3 ساله خود را هم در مهماني همراه داشت.

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر1393ساعت 1:20 توسط سارا| |

روح من سرگردان است؛ ميان خاطرات همين چند سال اخير و اكنون.

باران امروز، مرا به اوايل آبان سال 90 برد؛ همان روزي كه در شركت مهاب‌قدس مصاحبه كاري داشتم؛ آن روز هم باران شديدي در تهران مي‌باريد.

و من پر از اميد بودم. اين مصاحبه كاري مي‌توانست زندگي مرا بعد از 4 سال بيگاري براي يك شركت بي در و پيكر تغيير دهد؛ مصاحبه و امتحان نزديك 4 ساعت طول كشيد؛ از عملكردم راضي بودم.

نزديك 9 ماه هيچ خبري نشد؛ تا اينكه خرداد ماه 91، اين اميد محقق شد.

مهاب‌قدس را دوست داشتم؛ مدل و زمينه كارش و از همه مهتر ساختارش رو دوست داشتم؛ برخلاف شركت قبلي كمتر از حق آدم سوء‌استفاده مي‌شد.

همه چيز خوب بود تا اينكه نزديكهاي سال 92، اوضاع مهاب قدس خيلي خراب شد؛ بخاطر مشكلات زيادي كه در دولت احمدي‌نژاد وجود داشت، پروژه‌ها كم شدند و چون من پروژه‌اي كار مي‌كردم، گاهي چندين هفته بيكار مي‌ماندم.

بايد مهاب قدس را ترك مي‌كردم و باز هم دنبال كار مي‌گشتم. نزديك 4 ماه بيكار ماندم تا وارد انجمن سلامت خانواده ايران شدم. در مدت بيكاري امتحان تافل دادم و مقدمات رفتنم را فراهم كردم. ديگر اميدي به ايران نداشتم. بعد از 5 سال زحمت، بدوبدو و دادن هزاران هزينه، هيچ پيشرفتي اتفاق نيفتاده بود.

....

هر چه بيشتر فكر مي‌كنم، مطمئن‌تر مي‌شوم كه ترك‌كردن ايران كار درستي بوده است ...

نوشته شده در سه شنبه 25 شهریور1393ساعت 1:24 توسط سارا| |

با اون تنفري كه ايران رو ترك كردم، فكر نميكردم به اين زوديها دلم براش تنگ بشه!
نوشته شده در جمعه 21 شهریور1393ساعت 4:57 توسط سارا| |

حدود سه سال و نيم از فارغ‌التحصيلي ارشد ميگذره!
اصلا يادم رفته بود درس چيه!
حالا واقعا سختمه درس خوندن، اونم به يه زبان ديگه!
اميدوارم مايه ننگ نباشم!!

نوشته شده در سه شنبه 18 شهریور1393ساعت 5:36 توسط سارا| |

كتابهاي درسي رو ميشه يا بصورت نو يا بصورت استفاده‌شده تهيه كرد. تو علم و صنعت يادمه اين سيستم رو داشتيم. ولي اينجا يه چيز احمقانه‌اي وجود داره كه گاهي قيمت بين كتاب استفاده‌شده و كتاب نو تفاوت قابل اهميتي نداره!
ديگه اين كه ميشه كتاب رو، چه نو و چه استفاده‌شده، بخري يا كرايه كني! اين جالب بود، تا به حال نديده بودم بشه كتاب كرايه كرد از مغازه كتاب‌فروشي! اگه كتاب كرايه كني، مجازي توش بنويسي و هم هايلايت كني! فقط نبايد پاره‌اش كني يا روش قهوه بريزي! اين هم خنده‌دار بود به نظر من!

نوشته شده در جمعه 7 شهریور1393ساعت 3:42 توسط سارا| |

اين چند وقته خيلي سرم شلوغ بود! بالاخره ديشب تونستم براي موضوعي كه هفت ماه پيش اتفاق افتاده يه كم گريه كنم!

نوشته شده در چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 9:30 توسط سارا| |

يك موضوع بسيار جالب اينه كه برخي سازمانهاي كاري در آمريكا، اجازه پوشيدن هر لباس و داشتن هر ظاهري رو به كاركنان نميدن!
مثلا پوشيدن جين، تي‌شرت، شلواري كه رو زمين كشيده بشه، لباس ورزشي و شلوارك ممنوعه! و اگه كسي از كاركنان خالكوبي داشته باشه بايد پنهان كنه؛ بنابر گفته خودشون خالكوبي حالت ناخوشايند و كريهي داره!

نوشته شده در چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 2:44 توسط سارا| |

-فروش نوشيدني الكلي به افراد زير 18 سال ممنوعه، به همين منظور براي خريد نوشيدني الكلي بايد كارت شناسايي همراه داشته باشي!
-آمريكايي‌ها به طرز جالبي توت‌فرنگي ميخورن! نيمه بالاييشو ميريزن بيرون! در مورد علت اين پديده حتي حدسم نميتونم بزنم!
-يه چيز بد اينجا اينه كه مردم ميتونن لباس زير رو قبل از خريد پرو بكنن و حتي بعد از اينكه نايلنشو باز كردن ميتونن پس بدن! تو تهران يك سري مغازه‌ها حتي اجازه پرو تي‌شرت رو بخاطر مسائل بهداشتي نميدن و اين خيلي خوبه.
-مردم جلوي باجه‌ها تجمع نميكنن. يه تابلوهايي هست كه ميذارن جلوي باجه‌ها و ميگه هر وقت باجه خالي شد بريد جلو، مگر نه پشت خط بايستيد! هم باعث نظم ميشه و هم حريم خصوصي افراد كه جلوي باجه هستن حفظ ميشه.

نوشته شده در چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 2:43 توسط سارا| |

تكنولوژيهايي كه اينجا هست خيلي روشون كار شده و جزييات زيادي دارن.
مثلا اتوبوس. اين امكان هست كه اگر دوچرخه سواري ميخاد از اتوبوس استفاده كنه، دوچرخشو بذاره جلوي اتوبوس.
معلولين به راحتي ميتونن از اتوبوس استفاده كنن. وقتي يك معلول بخاد سوار اتوبوس بشه، راننده پياده ميشه، يه سطح شيب‌داري را از اتوبوس به سمت پياده‌رو باز ميكنه و فرد معلول را به داخل مياورد. يك سري از صندليهاي اتوبوس قابليت تا شدن رو دارند، با حضور معلول، اين صندليها تا ميشوند و فرد معلول با كمربند ايمني به جاي آن صندليها قرار ميگيرد.
ديگه اينكه بعضي اتوبوسهاي فرودگاه، جايي مخصوص چمدان دارند تا چمدان در طول مسير مزاحم راحتي افراد نباشد.

نوشته شده در دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 6:21 توسط سارا| |

70، 80 درصد اينجا سياه هستند يا دورگه. سفيد خيلي كم هست تو ايندياناپليس.
درصد بالايي از مردم خالكوبي دارن! نه يذره‌ها! قسمت زيادي از بدنشون رو پوشش ميده! از تصوير اعضاي خانواده بگير تا كتاب داستان! و بعضي خانمهاي باسليقه هم هستن كه تصاوير گل‌هاي رنگي و لطيفي رو بدنشون دارن!
اينجا هم مثل تهران يه عده آدم هستن كه تو آشغالها دنبال پلاستيكن و با فروشش براي بازيافت، امرارمعاش ميكنن ...
آدمهاي بي خانمان هم اينجا كم نيستن. چه سياه و چه سفيد! يه كاغذ جلوشون گذاشتن و سر چهارراهها دارن گدايي ميكنن ...

نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 7:10 توسط سارا| |

الان يه مدتي هست كه وابستگي من و گربه هم‌خونه‌ايم بيشتر شده!
واقعيتش اين اواخر داريم با هم ميريم توالت!
آخرين بار كه تنهايي رفته بودم دستشويي، خب طبيعتا در بسته بود و از قضا اونم همزمان نياز به توالت داشت و چون در بسته بود، نتونسته بود خودشو نگه داره!
براي حل اين مشكل كلا دو تا راه‌حل داشتم، يا در توالت رو باز بذارم يا با هم بريم توالت! به نظر دومي معقول‌تره!

نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 3:59 توسط سارا| |

الان 5 روز هست كه بارم تو پروازهاي آمريكاي عزيز! ناپديد شده و هيچ خبري نيست!
تمام وسايلم رو دارم از نو ميخرم!
حساس‌ترين قسمت بارم داروهام بود. مجبور شدم تا بارم پيدا بشه، زردچوبه بخرم و بجاي داروهام استفاده كنم! بخاطر خاصيتي كه داره.
اصلا آمريكاييها زردچوبه رو نميشناسن! بالاخره بعد از كلي جستجو امروز تونستم پيداش كنم! جالبه كه هم اتاقيم و دوستش كه يكيشون قزاق هست و يكيشون اهل تركيه، با اينكه شرقي هستند هم زردچوبه رو نميشناختن!

نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 4:15 توسط سارا| |

چيزايي كه تو اين چند روز ديدم:
هواي اينجا سرده يه كم. شهرش خلوته، كوچيكه.
مردم خيلي مهربونن. وقتي من حرف ميزنم انگار يه نوزاد زبون بازكنه، در اون حد ذوق ميكنن!
آمريكاييها خيلي گنده‌ان! واحد نوشيدنيشون يحتمل بايد گالن باشه!
خونه هاشون خيلي خوشگله، جلو خونه‌ها پر از گله، و خيليهاشون پرچم آمريكا به خونشون وصل كردن!
اينجا مزرعه زياد داره. سرسبزه.
آسمونش خيلي آبيه.
دلم براي مردم ايران خيلي ميسوزه كه چرا از حق حداقل هواي پاك محرومن
:(

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 21:11 توسط سارا| |

واقعا نميخاستم اين همه خشن باشم! ولي شد ديگه!

گربه هم خونه‌ايم از حموم اومد بيرون يه سره اومد تو اتاق من.

خيس بود، حالمو بهم زد!

منم انداختمش بيرون و درو بستم.

كلي از پشت در صدام كرد، منم تحويلش نگرفتم!

همين كه از در رفتم بيرون، چنگم انداخت!

كينه‌اي!

يكي دو ساعت بعد، هم خونه‌ايم رفت بيرون و گربه هه تنها مونده بود.

بدبخت اومده بود پشت در اتاق من التماس ميكرد كه به من توجه كن.

ولي من نتونستم ببخشمش!!

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 6:12 توسط سارا| |

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم

پیش از آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم.

 

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند،

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم،

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

و لحظه ها گرانبار شود

 ...

نوشته شده در شنبه 25 مرداد1393ساعت 22:11 توسط سارا| |

برخي تجارب كه ميتواند در سفر به ارمنستان مفيد باشد:

1- منطقه بنگلادشي در ايروان براي خريد به لحاظ قيمت و تنوع هم براي لباس و هم براي ميوه و سبزيجات بسيار مناسب است. با اتوبوس ميتوانيد دسترسي پيدا كنيد.

2- ارمني ها به ندرت زبان انگليسي بلدن. بهتر هست قبل از سفر لغاتي كه ممكن هست احتياج پيدا كنيد رو به ارمني تهيه كنيد. تا الان كتاب "ارمني در سفر" به چشمم نخورده! هر چند بعيد ميدونم اگه اين كتاب هم باشه، مفيد واقع بشه! توصيه ميكنم لااقل قبل سفر پانتوميم تمرين كنيد!

3- اگر بتونيد قبل سفر ليستي از برخي هتلهاي ايروان تهيه كنيد، بهترين حالت براي اسكان اينه كه خودتون مستقيما به هتل مراجعه كنيد. مگر نه تورها گرونتر حساب ميكنن و دلالها هم واقعا قابل اعتماد نيستند.

 

نوشته شده در جمعه 24 مرداد1393ساعت 4:21 توسط سارا| |

به همان ميزان كه قادر باشيم عشق بورزيم، و به همان ميزان كه قادر باشيم، احساسات عاشقانه زندگيمان را به ياد آوريم، به همان اندازه هم قادر خواهيم بود بدون اينكه حقيقتا بميريم، از دنيا برويم. ذره ذره عشقي كه آفريده‌اي، همان طور سر جايش قرار دارد و همچنين برگ برگ خاطراتي كه رقم زده‌اي. تو تا ابد در قلب تمام آدمهايي جا داري كه در زمان زنده بودنت، لمسشان كردي، و بهشان توجه كردي. مرگ به زندگي خاتمه ميدهد نه به رابطه.

نوشته شده در شنبه 21 تیر1393ساعت 11:57 توسط سارا| |

- او تا آخرين لحظه زندگي اش به اين وفادار ماند كه هرگز شغلي را انتخاب نكند كه به واسطه انجامش به استثمار ديگري بپردازد و هرگز به خودش اجازه ندهد كه از عرق جبين ديگران پول دربياورد.

 

- به هيچ وجه "ديگر خيلي دير شده" نداريم. او خود تا لحظه خداحافظي، مدام در حال تغيير و دگرگوني بود.

 

- آيا حقيقتا تا به حال مرشدي داشتيد؟ انساني كه شما را علي رغم خامي و بي تجربگي‌تان بسان شيئي گران‌بها نظاره كند؟ بسان جواهري كه مي‌تواند با كمك جلاسنجي به نام گوهر فرزانگي تغيير شكل دهد، و تبديل به تلالويي پرفروغ شود؟

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر1393ساعت 16:41 توسط سارا| |

تكه‌هايي از كتاب "سه‌شنبه‌ها با موري"

- پيري صرفا فرسودگي نيست. پيري رشد و بزرگي است. مثبتهايش از مثبتهاي مقوله‌ي مرگ نيز بيشتر است. زيرا به اين ادراك ميرسي كه ميخواهي بميري، در نتيجه زندگي بهتري را زندگي خواهي كرد.

 

- ميداني اين طرز تفكر به چي بر ميگردد؟ زندگيهاي نارضايتمندانه. زندگيهاي بدون دستاورد كافي. زندگيهاي خالي. زندگيهاي بدون معني و مفهوم. چون اگر تو معنا و مفهومي در زندگي‌ات پيدا كني، هرگز نميخواهي به گذشته برگردي. دلت ميخواهد رو به جلو حركت كني و پيش بروي. دلت ميخواهد چيزهاي بيشتري ببيني، كارهاي بيشتري انجام دهي.

 

- بايد نقاط قوت، واقعي، و زيباي زندگي الان‌ت را بيابي.  بازگشت به  گذشته فقط تو را به رقابت و مقايسه واميدارد. و سن و سال به هيچ وجه مقوله‌اي رقابتي نيست.

 

- واقعيت اين است كه بخشي از وجود من همه‌سن‌وسال است. من سه ساله‌ام، پنج ساله‌ام، سي‌وهفت‌ساله‌ام، پنجاه ساله ام و ... من همه اين سنها را گذرانده ام.

 

- چگونه ميتوانم به سن تو حسادت بورزم در حاليكه خودم آن را گذرانده‌ام؟

 

نوشته شده در جمعه 13 تیر1393ساعت 18:6 توسط سارا| |

خلاصه كتاب:

پيتروسپينا، قهرمان داستان كه يك سوسياليت فعال است، ‌پس از فرار به خارج از كشور، با تغيير چهره به چهره يك كشيك به ايتاليا بازميگردد تا انقلاب جديدي تشكيل دهد كه در نهايت ناموفق مي‌باشد. و تنها كاري كه مي‌تواند بكند اينست: 1- زنده نگهداشتن الگوها و الگو بودن؛ 2- زنده نگاهداشتن حوادث؛ 3- منتظر شرايط مناسب بودن، يعني هر كاري را سر جاي خود كردن.

تكه‌هايي از كتاب:

- زندگي ما همه جنبه موقت دارد، همه فكر ميكنند كه زندگي در حال حاضر زندگي نيست و فعلا بايد سوخت و ساخت. و نيز فعلا بايد حقارت را تحمل كرد. و ليكن اين همه موقتي است. و بالاخره يك روز زندگي واقعي شروع خواهد شد. بلي، يك روز! ما خويشتن را براي مردن آماده مي‌كنيم. مردن با اين حسرت كه زندگي نكرديم. گاهي اين فكر مرا به ستوه مي‌آورد كه آدم بيش از يك بار به دنيا نمي‌آيد. و اين عمر يكباره و منحصربفرد را نيز دايم در موقت بودن و در انتظار روزي به سر مي برد كه زندگي واقعي شروع شود. باري، عمر به همين شيوه مي‌گذرد. هيچكس در حال زندگي نميكند. و هيچكس نيست كه بتواند آنچه را كه در روز انجام داده است، به حساب دارايي مثبت خويش بگذارد. هيچكس نيست كه بتواند ادعا كند از فلان لحظه و فلان موقع زندگي من شروع شده است. بايد گفت از امروز ديگر كافيست.

- دولت يك دست دراز دارد و يك دست كوتاه. دست دراز به همه جا مي‌رسد و براي گرفتن است. دست كوتاه براي دادن است، ولي فقط به كساني مي‌رسد كه خيلي نزديكند.

مرداد 82

نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر1393ساعت 13:49 توسط سارا| |


الف- دوره "روانكاوي و فرهنگ" دكتر توسركاني كه هر دو هفته يك بار در دانشگاه تهران حضورا برگزار ميشد. در حال حاضر اطلاع ندارم. ميتوانيد فايلهاي صوتي (و متني) آن را از طريق لينكهاي زير دنبال كنيد:س

http://www.khorshid.info/ravankavi-va-farhang
http://www.khorshid.info/q/Ravankavi-va-Farhang/

ب-دوره هاي مختلف معتبرترين دانشگاههاي دنيا كه در سايت زير ارائه ميگردد:س
https://www.coursera.org

اين دوره ها رايگان بوده و در صورت موفقيت در تمارين و كوييزها مدرك ارائه ميشود، هر چند مدرك خيلي معتبري نيست، ولي ميتوانيد در رزومه خود اشاره كنيد. لازم نيست حتما آنلاين شركت كنيد. ميتوانيد فايل هر جلسه را دانلود كرده و با برنامه خودتان هماهنگ كنيد.

كافيست وارد سايت شويد و بعد از تعريف يوزر و پسوورد، در دوره هاي مورد علاقه خود ثبت نام كرده و هر هفته برنامه دوره را دنبال كنيد. اين كلاسها به زبان انگليسي هستند و در تقويت زبان انگليسي بسيار مفيدند.

تا چندي پيش اين سايت براي ايرانيان فيلتر شده بود كه خوشبختانه رفع گرديد.

نوشته شده در دوشنبه 9 تیر1393ساعت 12:43 توسط سارا| |

“Harvie Krumpet” is a film directed by Adam Elliot. The movie and his another movie "Mary and Max" bring to mind thoughts and ideas of Michel Foucault.

The background music was so nice. Lillian, the mother of Krumpet, was extremely funny. The film was similar to “Mary and Max” in atmosphere, characters and content, however I think the plot of “Mary and Max” was more interesting. In “Mary and Max”, there was strong discussion between two people who did not know each other.

In “Harvie Krumpet”, there are some strong points:

1. Small things can lead us to pleasure.

2. The film is not based on perfectionism. It is so real and simple.

3. It places emphasis on irrational aspects of humans' life. For example, during his life, Krumpet found some facts that were neither fundamentally valuable nor reasonable, but those facts were very important for him. For example: "There are three times more chickens in the world than humans." All people believe things that are not useful or logical, but they are integral part of human nature. Since we are not aware of them, we think those beliefs are not existent. The movie depicts it effectively.

Briefly, the film was worth watching.

نوشته شده در یکشنبه 8 تیر1393ساعت 20:44 توسط سارا| |

كتاب "تفكر منفي" از جمله كتابهايي بود كه هميشه تو ذهنم ميمونه و بهش مديونم. اين كتاب رو اتفاقي تو كتابخونه دانشگاه پيدا كردم. همون ماه اولي كه رفتم دانشگاه و بشدت با خودم درگير بودم. دقيقا 18 سال و نيم داشتم. دوران نوجواني‌ام را گذرانده بودم، بي آنكه بحران آن را حلاجي و حل كرده باشم و اين بحران حل‌نشده باعث رنج عظيمي در من شده بود. (1)

اين كتاب محرم راز من شد. خيلي منظم حرف ميزد، اول درباره خود بيماري و بعد درمان آن. من به راهكارهايش عمل كردم. به استقبال ترس رفتم، افكارم را يادداشت كردم؛ حس بخشش و سپاسگزاري را تمرين كردم؛ جايي براي خنده و خلاقيت در زندگي‌ام باز كردم و ... . كمكم كرد تا ذهنم رو مرتب تر كنم، خودم و مشكلم رو بهتر بشناسم و تاحدي درد و رنجم رو تسكين بدم.

سالها بعد بازم اتفاقي اين كتاب را در مغازه‌اي در انقلاب كه كتاب كهنه ميفروخت پيدا كردم. مثل ديدن يه دوست خيلي صميمي و قديمي بود! سريع خريدمش. اين كتاب هميشه در خاطرم باقي خواهد ماند و بهش مديونم.

پاورقي: من سيستم آموزش و پرورش را مسئول اين رنج دانسته و آن را يك خائن ميدانم و نخواهم بخشيد. دقيقا در دوران نوجواني و زماني كه بايد بينديشي درباره خودت، دنيا، مردم و جامعه، آموزش و پرورش برايت برنامه‌ريزي كرده است تا سعي كني از عهده حجم سنگيني از دروس فيزيك، رياضي، شيمي، عربي و ... بربياي تا بتوني سرانجام با گذشتن از سد رقيبانت، جام كنكور را بربايي و به سعادت دنيا و آخرت نائل شوي ...

پاييز 82

نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 12:23 توسط سارا| |

داستاني كوتاه از اميرحسن چهل تن

بهترين داستان كوتاهي كه تاكنون خانده‌ام بود و واقعا اشك من رو درآورد. اين داستان رو از كتاب "داستانهاي محبوب من" علي اشرف درويشيان و رضا خندان (مهابادي) خوندم. در اين كتاب هم داستان و هم نقد به آن آورده شده است. جالبه كه اين دو نفر هم نقدي به اين داستان وارد نكرده بودند.

داستان كاملا رئاليستي است، سبك مورد علاقه من. بيشترين حجم داستان گفتگوست و اساسا با گفتگو آغاز ميشود. گاهي برخي توصيفها هم هست كه خيلي بجا و اندازه هست.

داستان مادر پيري است كه 8 سال در انتظار بازگشت پسرش از جنگ است. و زمانيكه در آخرين ليستها نيز اسم پسرش بعنوان اسراي آزاد شده اعلام نميشود، دچار نوعي توهم و جنون ميشود؛ براي پسرش دنبال كار ميگردد، دنبال عروس ميگردد، پارچه قيچي ميزند و تمام آرزوهاي ممكن و محتمل يه مادر براي پسر را در عالم توهم اجرا ميكند. بعد از مدتي خسته ميشود و ميفهمد كه بازگشت پسرش محال است و در نهايت همسايه‌ها جسد او را در خانه‌اش پيدا ميكنند.

اين داستان به چند دليل فوق‌العاده بود: توصيف رابطه همسايه‌ها هم از لحاظ فضولي و غيبت و هم از لحاظ دلسوزي؛ آدمهاي عادي با لحن و زبان بسيار ساده اين داستان را مي‌سازند؛ داستان از لحاظ بيان احساس، پيام اجتماعي، موضوع و تناسب ابعاد گوناگون عاليست؛ بيان يك "حس مشترك" و نقد به "جنگ" اين داستان را بسيار حائز اهميت ميسازد.

22 ارديبهشت 91

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 19:39 توسط سارا| |

گاهي همديگر را ميبينيم،‌

در عمق شب؛

در كوچه‌پس‌كوچه‌هايِ بن‌بستِ درد، تب و تهوع؛

مرگ را مي‌گويم؛

آنطور كه مي‌گويند نبود،

سفيدِ سفيد بود.

شايد جنسش يكي بود با جنس خدا، عشق و آرامش

شايد از زندگي بهتر بود ...

 

14 خرداد

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 18:0 توسط سارا| |

داستاني است كه با زبان ساده و نمادين واقعيات بسيار مهمي را به تصوير ميكشد. بيشتر به جريانهاي ماركسيستي اشاره دارد. اما به طور كلي بسياري از تكه هاي آن براي بازيهاي سياسي صدق ميكند. خوكها نماد رهبران فكري، گوسفندها نماد توده جاهل، سگها نماد نيروي نظامي و سركوبگر و ... هستند.

به زبان ساده يك انقلاب و انحراف آن، سواستفاده هاي دولت از مردم، دروغها و سياستهاي دولت، نحوه تحميق مردم، زودباوري و جهل مردم را توضيح ميدهد. وجود دشمن، توطئه و عامل سوم كه دولت تمام تقصيرهايي كه از عهده آن برنمياد را به آنها نسبت ميدهد؛ استفاده از عامل مذهب كه دولت به آن اعتقاد ندارد، ولي براي استعمار مردم استفاده ميشود؛ ديكتاتوري و تك‌حزبي‌بودن، وجود نيروي سركوبگر نظامي همگي به زبان ساده به تصوير كشيده ميشوند.

اسفند 90

نوشته شده در جمعه 30 خرداد1393ساعت 12:54 توسط سارا| |