برای تو می نویسم، تو که اونقدر زشت و کثیف بودی که نتونستی موضوع نقاشیش باشی، اون دختره رو میگم که رشتش هنر بود و داشت دوست تو رو که جلوش ترازو گذاشته بود، به تصویر می کشید

و من با عجله که رد می شدم، یه لحظه حسرت تو رو دیدم در حالیکه یه دسته فال تو دستت بود و از سرما داشتی می لرزیدی

اون روز وقت نداشتم، ولی فرداش برات لباس گرم آوردم، ولی تو رو برای همیشه گم کرده بودم

کاش اون روز حداقل یه لحظه وایمیستادم، وایمیستادم تا بهت بگم رو آسفالت سرد خیابون نشین