اجتماعی بودن هنر یا ناب بودن آن

دیروز آخرین روز نمایش آثار پرویز کلانتری، نقاش معاصر صاحب سبک بود که در گالری ساربان برگزار میشد، این هنرمند آثاری با عناوین خط و ربط، مینیمال، سقاخانه و چشم انداز داشت که همگی ریشه در معماری اصیل ایرانی داشتن. و اما چیزی که تو این بازدید برام جالب بود یکی قیمت گذاری بود که از 2 میلیون تا نزدیک 30 میلیون آثار مختلف قیمت داشتند و دیگه اینکه برخی آثار خیلی مشابه هم بودند و یه تفاوتهای جزیی بینشون دیده میشد.

در ارتباط با قیمت گذاری پاسخی که از یکی از مسئولان گالری دریافت کردم این بود: در تعیین قیمت عوامل زیادی موثرند. مثلا سن هنرمند، هر چه سن هنرمند بیشتر باشد، به این دلیل که مدت زیادیست که شناخته شده است آثارش تا الان هر چه فروش ممکن بوده، داشته است و از این به بعد بیش از آن فروش نخواهد داشت و در واقع امکان فروش با گذشت زمان کاهش مییابد. دیگه شهرت هنرمند که در افزایش قیمت تاثیر بسزایی دارد(۱). از عوامل موثر دیگر در قیمت گذاری سبک هنرمند است که برخی سبکها - نه به دلیل جدید و خلاقانه بودن- قیمت بیشتری دارند. عامل دیگه توجه به بازار و تقاضاست، به طوریکه باید قیمت گذاران به یه اطمینانی از فروش برسند. به گفته این کارشناس گالری، اگر این نمایشگاه در عربستان دایر میشد احتمالا قیمتها دو برابر میبود. و آخرین عامل هم این بود که یه قیمتی خود هنرمند پیشنهاد میده و با گالری بر سر قیمت باید به یه تفاهمی برسند. همچنین از لحاظ درصدی که به دو طرف تعلق میگیره نیز قرارادادهایی صورت میگیره. دیگه اینکه برخی گالریها به نفع هنرمند کار میکنند و برخی به نفع خودشان.

با توجه به این موارد و همچنین تشابه آثار که آنها را از حالت منحصر به فرد بودن خارج میکرد و نوعی تکرار بود- هر چند خیلی زیبا بودند و آرامبخش- ، اجتماعی بودن هنر و توجه به سود آثار هنری چهره خود رو بیشتر نشون میده در مقابل ناب و خالص بودن و جنبه نبوغ و استعداد داشتن هنر آنگونه که کانت و هگل بیان میکنند. هر چند با افراط برخی جامعه شناسان که نبوغ را به کلی نادیده میگیرند مخالفم.

اینم یکی از آثار پرویز کلانتری که خیلی دوست داشتنی بود.

پاورقی: و این یادآور تحلیل پیر بوردیو- یکی از مطرحترین جامعه شناسانی که در حیطه هنر کار کرده است- است که مضمون آن اینست: خالق هنری خود مخلوق جهان اجتماعیست و شهرت هم به دلایل اجتماعی ایجاد میشود و نه به دلایل استعدادی و ... .

وبلاگ عزیزم امروز یک ساله که از به دنیا اومدنت میگذره!

تولدت مبارک!!

کلام و بیگانگی

مارکس مفهومی داره به نام "بیگانگی از کار" که منظورش اینه که هر کالایی که انسان تولید میکنه از خودش جدا و بیگانه میشه و بر خودش مسلط میشه. در میان جامعه شناسان بسیاری دوست دارن واژه بیگانگی رو پدیده­ای مابعد صنعتی یا مابعد سرمایه­داری اطلاق کنن. این مفهوم علاوه بر جامعه شناسی در سیاست، فلسفه و روانشناسی نیز مورد توجهه. هگل مبحث جداشدن ايده مطلق از خود، روسو عدم ارتباط با طبيعت، نيچه عدم ارتباط با خدا، دورکيم مفهوم انزوا، وبر مفهوم بوروکراسي، مرتون مفهوم آنومي، توکويل دموکراسي، زيمل جبر عيني­گرايي و نئومارکسيست­هاي انتقادي جامعه صنعتي را به عنوان عوامل بيگانه­شدن انسان مطرح مي­کنند.

اما من فکر میکنم هر چیزی که از انسان به مفهوم مادیش جدا میشه و بیرون از او قرار میگیره باعث بیگانگی میشه از جمله کلام، بخصوص وقتی که درباره احساس باشه و مخصوصا درباره دوست داشتن.

 بیان احساسات در قالب کلمات فقط اونو محدود میکنه، کلمات قادر نیستن احساس ما رو توصیف کنن و ما با به اشتباه به کار بردنشون ناخودآگاه تعریفایی از احساسمون ارائه میدیم که حقیقی نیست و چون بیانشون کردیم مجبوریم برای این که دروغگو نباشیم یا نامرد، روشون وایستیم که اون احساس اولیه رو تحت شعاع قرار میده، بهش مسلط میشه و خرابش میکنه.

 بهترین جا برای احساس قلبمونه بدون این که دقیقا بیان بشه و فک میکنم این دو تا شعر هم یه جوری به این مفهوم برمیگردن:

بیستون را عشق کَند و شهرتش فرهاد برد

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست، تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.

دوست داشتن چیزیه که بدون گفتن احساس میشه و هر دوست داشتنی کاملا منحصر به فرده، و این در حالیه که فقط دو سه تا کلمه برای مفهوم دوست داشتن داریم.

پایانی دیگر برای " روسپی بزرگوار"

نقدی بر نمایشنامه "روسپی بزرگوار" نوشته ژان پل سارتر و ترجمه عبدالحسین نوشین

خلاصه نمایشنامه

یک سفید پوست توسط یه سفیدپوست دیگه در یکی از شهرهای آمریکا کشته میشه، این اتفاق در زمانی میفته که آمریکایی ها به شدت آمریکاییان سفیدپوست رو نژاد برتر میدونن و برای سیاهان ارزشی قائل نیستن. لیزی که یک روسپیست تنها کسیست که میتواند با شهادت خود نقش تعیین کننده ای بازی کند، اگه شهادت دروغ بده یه سیاه رو دار میزنن و اگه حقیقت رو بگه سفید پوستی رو دار میزنن که اقوامش، افراد بانفوذ سیاسی هستند. برخلاف خواسته قلبی لیزی این افراد با فریب و زور از او امضا میگیرن، حتی یکیشون که فِرِد نام داره، با لیزی رابطه برقرار میکنه تا بتونه با این کار یه سری پاپوش هایی براش ایجاد کنه که برای دادن شهادت مجبورش کنه.

لیزی بعد از شهادت ناخواسته خودش از این افراد به شدت بیزار و متنفر میشه. پس از این شهادت، با پخش خبر اینکه سیاه گناهکار است، مردم شهر با خشم به دنبال اون سیاه پوست میگردن تا به دارش بزنن، و لیزی به اون سیاه پناه میده، مردم سیاه دیگری رو به اشتباه دار میزنن و آرامش در شهر مجددا برقرار میشه و سیاه مورد اتهام جان سالم به در میبره. اما صحنه آخر نمایشنامه اینه که فِرِد دوباره سراغ لیزی برمیگرده و با پیشنهاد دادن جایی عالی در منزلش به او و ابراز علاقه بهش، ازش میخواد که کلا روسپیگری رو رها کنه و لیزی هم به او ابراز علاقه میکنه و پیشنهادش رو قبول میکنه.

نقد

1-     در عین اینکه داستان خوب شروع میشه و خوب رشد میکنه و یه انتظاری ایجاد میکنه که یه بزرگواری خاصی از لیزی ببینی ولی واقعا جواب مناسبی به این انتظار نمیده. هر چند از لحاظ اندیشه و احساس و عاطفه، بزرگواری رو میشه در روسپی دید، اما جنبه عملیش خیلی ضعیفه.

2-     تنها بعد عملی که برای نجات اون بیگناه انجام میده اینه که اون رو تو خونش پناه میده که خیلی هم تحت ارادش نیست، چون سیاه به زور وارد خونش میشه. شاید خیلی توقع بالایی باشه این که انتظار داشتم لیزی میرفت دادگاه و شهادتش رو تکذیب میکرد، اما اگه جای سارتر بودم حداقل بزرگواری که میتونستم برای اون روسپی در نمایشنامه انتخاب کنم این بود که در صحنه آخر پیشنهاد فِرِد رو قبول نمیکرد، چون خودش هم از اینکه فریبش داده بود و حقیقت رو پایمال کرده بود، ازش بیزار شده بود.

3-     نکته دیگه هم این که چندان این نمایشنامه با خود افکار فلسفه وجودی سارتر همخوانی نداره، سارتر معتقده که انسانها آزادن و در مورد هرکاری که انجام میدهند مسئولند و هیچ دستاویزی برای سلب مسئولیت از خود ندارند. و بیان میکنه انسان با وجود فشارهای خارجی همیشه میتواند نه بگوید. من فک میکنم این تناقضی که بین افکارش و نمایشنامش هست رو اینطوری بشه گفت که نمایشنامش واقعیتره و افکارش خیلی انتزاعی و آرمانی هستن. مثلا این که لیزی ناخواسته و تحت حرفای فریب دهنده یه سری افراد بانفوذ شهادت دروغ رو امضا میکنه بیشتر واقعی هست تا اینکه بگیم انسانها با وجود فشارهای خارجی میتونن همیشه نه بگن.