پایانی دیگر برای " روسپی بزرگوار"
نقدی بر نمایشنامه "روسپی بزرگوار" نوشته ژان پل سارتر و ترجمه عبدالحسین نوشین
خلاصه نمایشنامه
یک سفید پوست توسط یه سفیدپوست دیگه در یکی از شهرهای آمریکا کشته میشه، این اتفاق در زمانی میفته که آمریکایی ها به شدت آمریکاییان سفیدپوست رو نژاد برتر میدونن و برای سیاهان ارزشی قائل نیستن. لیزی که یک روسپیست تنها کسیست که میتواند با شهادت خود نقش تعیین کننده ای بازی کند، اگه شهادت دروغ بده یه سیاه رو دار میزنن و اگه حقیقت رو بگه سفید پوستی رو دار میزنن که اقوامش، افراد بانفوذ سیاسی هستند. برخلاف خواسته قلبی لیزی این افراد با فریب و زور از او امضا میگیرن، حتی یکیشون که فِرِد نام داره، با لیزی رابطه برقرار میکنه تا بتونه با این کار یه سری پاپوش هایی براش ایجاد کنه که برای دادن شهادت مجبورش کنه.
لیزی بعد از شهادت ناخواسته خودش از این افراد به شدت بیزار و متنفر میشه. پس از این شهادت، با پخش خبر اینکه سیاه گناهکار است، مردم شهر با خشم به دنبال اون سیاه پوست میگردن تا به دارش بزنن، و لیزی به اون سیاه پناه میده، مردم سیاه دیگری رو به اشتباه دار میزنن و آرامش در شهر مجددا برقرار میشه و سیاه مورد اتهام جان سالم به در میبره. اما صحنه آخر نمایشنامه اینه که فِرِد دوباره سراغ لیزی برمیگرده و با پیشنهاد دادن جایی عالی در منزلش به او و ابراز علاقه بهش، ازش میخواد که کلا روسپیگری رو رها کنه و لیزی هم به او ابراز علاقه میکنه و پیشنهادش رو قبول میکنه.
نقد
1- در عین اینکه داستان خوب شروع میشه و خوب رشد میکنه و یه انتظاری ایجاد میکنه که یه بزرگواری خاصی از لیزی ببینی ولی واقعا جواب مناسبی به این انتظار نمیده. هر چند از لحاظ اندیشه و احساس و عاطفه، بزرگواری رو میشه در روسپی دید، اما جنبه عملیش خیلی ضعیفه.
2- تنها بعد عملی که برای نجات اون بیگناه انجام میده اینه که اون رو تو خونش پناه میده که خیلی هم تحت ارادش نیست، چون سیاه به زور وارد خونش میشه. شاید خیلی توقع بالایی باشه این که انتظار داشتم لیزی میرفت دادگاه و شهادتش رو تکذیب میکرد، اما اگه جای سارتر بودم حداقل بزرگواری که میتونستم برای اون روسپی در نمایشنامه انتخاب کنم این بود که در صحنه آخر پیشنهاد فِرِد رو قبول نمیکرد، چون خودش هم از اینکه فریبش داده بود و حقیقت رو پایمال کرده بود، ازش بیزار شده بود.
3- نکته دیگه هم این که چندان این نمایشنامه با خود افکار فلسفه وجودی سارتر همخوانی نداره، سارتر معتقده که انسانها آزادن و در مورد هرکاری که انجام میدهند مسئولند و هیچ دستاویزی برای سلب مسئولیت از خود ندارند. و بیان میکنه انسان با وجود فشارهای خارجی همیشه میتواند نه بگوید. من فک میکنم این تناقضی که بین افکارش و نمایشنامش هست رو اینطوری بشه گفت که نمایشنامش واقعیتره و افکارش خیلی انتزاعی و آرمانی هستن. مثلا این که لیزی ناخواسته و تحت حرفای فریب دهنده یه سری افراد بانفوذ شهادت دروغ رو امضا میکنه بیشتر واقعی هست تا اینکه بگیم انسانها با وجود فشارهای خارجی میتونن همیشه نه بگن.