کلام و بیگانگی
مارکس مفهومی داره به نام "بیگانگی از کار" که منظورش اینه که هر کالایی که انسان تولید میکنه از خودش جدا و بیگانه میشه و بر خودش مسلط میشه. در میان جامعه شناسان بسیاری دوست دارن واژه بیگانگی رو پدیدهای مابعد صنعتی یا مابعد سرمایهداری اطلاق کنن. این مفهوم علاوه بر جامعه شناسی در سیاست، فلسفه و روانشناسی نیز مورد توجهه. هگل مبحث جداشدن ايده مطلق از خود، روسو عدم ارتباط با طبيعت، نيچه عدم ارتباط با خدا، دورکيم مفهوم انزوا، وبر مفهوم بوروکراسي، مرتون مفهوم آنومي، توکويل دموکراسي، زيمل جبر عينيگرايي و نئومارکسيستهاي انتقادي جامعه صنعتي را به عنوان عوامل بيگانهشدن انسان مطرح ميکنند.
اما من فکر میکنم هر چیزی که از انسان به مفهوم مادیش جدا میشه و بیرون از او قرار میگیره باعث بیگانگی میشه از جمله کلام، بخصوص وقتی که درباره احساس باشه و مخصوصا درباره دوست داشتن.
بیان احساسات در قالب کلمات فقط اونو محدود میکنه، کلمات قادر نیستن احساس ما رو توصیف کنن و ما با به اشتباه به کار بردنشون ناخودآگاه تعریفایی از احساسمون ارائه میدیم که حقیقی نیست و چون بیانشون کردیم مجبوریم برای این که دروغگو نباشیم یا نامرد، روشون وایستیم که اون احساس اولیه رو تحت شعاع قرار میده، بهش مسلط میشه و خرابش میکنه.
بهترین جا برای احساس قلبمونه بدون این که دقیقا بیان بشه و فک میکنم این دو تا شعر هم یه جوری به این مفهوم برمیگردن:
بیستون را عشق کَند و شهرتش فرهاد برد
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست، تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
دوست داشتن چیزیه که بدون گفتن احساس میشه و هر دوست داشتنی کاملا منحصر به فرده، و این در حالیه که فقط دو سه تا کلمه برای مفهوم دوست داشتن داریم.