با الهام از بازدید مربوط به درس جامعه شناسی شهری از بازار مبل یافت آباد

از ميدون انقلاب به قصد یافت­آباد سوار اتوبوساي جليلي میشم. ظاهر آدماي تو اتوبوس، پارگي­هاي جزيي که رو لباساشونه، کفشاي خاکي، لباساي ناموزون، چرک و اتونشده و گاهي شکم­هاي گنده به ويژه در ميون مردان که خود دو موضوع رو نشون ميده، يکي اينکه زنهاشون مطيعشونن و قدرتي براي طغيان بر عليه اونها ندارن و لازم نيست با رسيدن به ظاهر خود محبوبيتشونو پيش زنهاشون افزايش بدن، بر خلاف اون چيزي که تو شمال شهر ديده ميشه و ديگه اینکه صداقت و بي ريايي که لزومي نمي بينن که مشروعيت و محبوبيت و جايگاهي در جامعه بواسطه ظاهرشونن بدست بيارن.

همزمان با دور شدن اتوبوس از انقلاب، افزايش تعداد مغازه­هايي که در و پيکر رنگ و رو رفته، کثيف يا نازيبا دارن و ته مانده اي از پوستراي تبليغاتي که رو مناطق ممنوع چسبونده شده بوده، فونت لغات نوشته شده بر سر در مغازه­ها که مربوط به دهه 60هست، کثيفي در و ديوار مغازه­ها و....، همه نشون دهنده اينه که دارم به مناطق جنوب تهران نزديک­تر ميشم. مناطقي که مشخصه اصلي اون به نظر من بي­ريايي و صداقته. خيلي براشون مهم نيست پرده­اي که پشت پنجرشونه چقدر زيبا باشه که نشون بده اينا آدماي مرفه و با کلاسي­ان. حتي تيکه­هايي که به دخترا انداخته ميشه نسبت به شمال شهر که خيلي چاپلوسانه و پر از دروغه، مثل " خوشگل، قربونت برم "، اينجا صادقانه و خيلي صريح با نامشروعترين پيشنهاد بيان ميشه. جووناش وقتي معتاد ميشن خطرناکترين و بي­رياترين ماده مخدر رو انتخاب مي­کنن و توش تا آخرش سنگ تموم مي­ذارن نه با قرص­هاي سوسول اکستازي و ..... . تو منطقه پاسگاه نعمت­آباد، جايي که دو سال از دوران دبيرستانمو در اونجا گذروندم، اونجا پسراي جوون زيادي مي­مردن، چون بي­ريا بودن، حرف و عملشون، ظاهر و باطنشون يکي بود، سر شرط­بندي­هايي که براي حرکات آکروباتيک با موتور تو جاده ساوه (آيت­الله سعيدي) داشتن، اين اتفاق مي­افتاد.

وارد منطقه يافت­آباد ميشم، سمت شرقي اون بازار امامزاده حسنه، يه بازار پر رفت­و­آمد و خيلي شلوغ براي مردم اون نواحي که بيشتر مرکز لباسه. سمت غرب، چهارراه يافت­آباده که منتهي ميشه به شهرک وليعصر، شمال اين منطقه پل ساوه­، مهرآباد و آذري و جنوبش مناطق نسبتا فقيرنشين ابوذر، بهاران، شهيدسروري، پاسگاه نعمت­آباد و ... است.

از اونجا که اين منطقه تجاری با تمام ثروتي که داره تو قلب جنوب شهر تهران قرار گرفته و خيلي از کساني که اونجا به پول و نوايي رسيدن تجربه­اي از بدبختي­هاي مالي رو تو زندگي گذشته خودشون داشتن، هنوز اونجا برخلاف پاساژ گلستان(شهرک غرب)، يه آشتي­اي بين فقر و غنا وجود داره. هنوزم پيرمردي رو مي­توني ببيني که داره باقالي، يا خوراکي­هاي معمولي تو درشکه قديمي خودش ميفروشه. ولي بيشتر روبروي همون پاساژاي درب و داغون اين اتفاق مي­افته. به مرور زمان که اين پاساژا هم رنگ ريا و ظاهر فريبي رو بگيرن تا به مشتريان القا کنن که خريد شون مشروع و درسته، آدماي فقير نيز از اينجا رخت خواهند بست.